6 اعزام دوازده شاگرد؛ قتل یحیی؛ راه رفتن روی آب

ترجمه شریف گویا

ترجمه شریف انجیل مرقس


عیسی و مردم ناصره
« همچنین در متی 13: 53 ــ 58 و لوقا 4: 16 ــ 30 »

  1. عیسی آنجا را ترک کرد و به شهر خود آمد، شاگردانش نیز بدنبال او آمدند.
  2. در روز سبت عیسی در کنیسه شروع به تعلیم دادن کرد.جمعیت زیادی که صحبتهای او را شنیدند با تعجب می گفتند « این چیزها را از کجا کسب کرده است؟ این چه حکمتی است که به او داده شده که میتواند چنین معجزاتی را انجام دهد؟
  3. این مگر آن نجار پسر مریم و برادر یعقوب و یوسف و یهودا و شمعون نیست؟ مگر خواهران او در بین ما نیستند؟» باین سبب آنها از او روی گردان شدند.
  4. عیسی به آنها فرمود« یک پیامبر در همه جا مورد احترام است جز در وطن خود و در میان خانواده خویش.»
  5. او نتوانست در آنجا هیچ معجزه ای بکند. فقط دست خود را روی چند بیمار گذاشت و آنها را شفا داد
  6. و از بی ایمانی آنها در حیرت بود.

مأموریت دوازده حواری
« همچنین در متی 10: 5 ــ 15 و لوقا 9: 1 ــ 6 »
عیسی برای تعلیم مردم به تمام دهکده های آن اطراف رفت.
  1. بعد دوازده شاگرد خود را احضار کرد و آنها را دوبه دو به مأموریت فرستاد و به آنها قدرت داد تا بر ارواح ناپاک پیروز شوند.
  2. همچنین به آنها دستور داده گفت: « برای سفر بجز یک عصا چیزی برندارید ــ نه نان و نه کوله بار و نه پول در کمربندهای خود ــ
  3. فقط نعلین بپا کنید و بیش از یک پیراهن نپوشید.»
  4. عیسی همچنین به آنها گفت « هر گاه شما را در خانه ای قبول کنند تا وقتی که در آن شهر هستید در آنجا بمانید
  5. و هر جا که شما را قبول نکنند و یا بشما گوش ندهند از آنجا بروید و گرد پاهای خود را هم برای عبرت آنها بتکانید».
  6. پس آنها براه افتادند و در همه جا اعلام می کردند که مردم باید توبه کنند.
  7. آنها دیوهای زیادی را بیرون کردند و بیماران بسیاری را با روغن تدهین کرده شفا دادند.

در گذشت یحیای تعمید دهنده
« همچنین در متی 14: 1 ــ 12 و لوقا 9: 7 ــ 9 »
  1. هیرودیس پادشاه از این جریان با خبر شد، چون شهرت عیسی در همه جا پیچیده بود. بعضی می گفتند « یحیای تعمید دهنده زنده شده است و به همین جهت معجزات بزرگی از او بظهور میرسد.»
  2. دیگران میگفتند « او الیاس است.» عده ای هم می گفتند « او پیامبری مانند سایر پیغمبران است .»
  3. اما وقتی هیرودیس این را شنید گفت « این همان یحیی است که من سرش را از تن جدا کردم، او زنده شده است .»
  4. هیرودیس بدرخواست زن خود هیرودیا دستور داد یحیای تعمید دهنده را دستگیر کنند و او را در بند نهاده به زندان بیندازند. هیرودیا قبلا ً زن فیلیپس برادر هیرودیس بود.
  5. یحیی به هیرودیس گفته بود « تو نباید با زن برادر خود ازدواج کنی »
  6. هیرودیا این کینه را در دل داشت و می خواست او را بقتل برساند اما نمی توانست
  7. هیرودیس از یحیی می ترسید زیرا می دانست او مرد خوب و مقدسی است و به این سبب رعایت حال او را می نمود و دوست داشت به سخنان او گوش دهد هر چند هر وقت سخنان او را می شنید ناراحت می شد.
  8. سرانجام هیرودیا فرصت مناسبی بدست آورد. هیرودیس در روز تولد خود ضیافتی ترتیب داد و وقتی تمام بزرگان و امرا و اشراف جلیل حضور داشتند،
  9. دختر هیرودیا وارد مجلس شد و رقصید . هیرودیس و مهمانانش از رقص او بسیار لذت بردند بطوریکه پادشاه به دختر گفت « هر چه بخواهی به تو خواهم داد.»
  10. و برایش سوگند یاد کرده گفت « هر چه از من بخواهی حتی نصف مملکتم رابتو خواهم داد.»
  11. دختر بیرون رفت و به مادر خود گفت « چه بخواهم؟» مادرش جواب داد « سر یحیای تعمید دهنده را.»
  12. دختر فوراً پیش پادشاه برگشت و گفت « از تو می خواهم که در همین ساعت سر یحیای تعمید دهنده را در داخل یک سینی بمن بدهی .»
  13. پادشاه بسیار متأسف شد ، اما بخاطر سوگند خود و به احترام مهمانانش صلاح ندانست که خواهش او را رد کند.
  14. پس فوراً جلاد را فرستاد و دستور داد که سر یحیی را بیاورد . جلاد رفت و در زندان سر او را برید
  15. و آن را در داخل یک سینی آورد و به دختر داد و دختر آن را به مادر خود داد .
  16. وقتی این خبر به شاگردان یحیی رسید آنها آمدند و جنازه او را برداشتند و در مقبره ای دفن کردند .

غذا دادن به پنج هزار نفر
« همچنین در متی 14: 13 ــ 21 و لوقا 9: 10 ــ 17 و یوحنا 6: 1 ــ 14 »
  1. رسولان پیش عیسی برگشتند و گزارش همه کارها و تعلیمات خود را به عرض او رسانیدند.
  2. و چون آمد و رفت مردم آنقدر زیاد بود که آنها حتی فرصت غذا خوردن هم نداشتند ،عیسی بایشان فرمود«خودتان تنها بیائید که بجای خلوتی برویم تا کمی استراحت کنید.»
  3. پس آنها به تنهائی با قایق بطرف جای خلوتی رفتند ،
  4. اما عده زیادی آنها را دیدند که آنجا را ترک می کردند . مردم آنها را شناختند و از تمام شهرها از راه خشکی به طرف آن محل دویدند و قبل از آنها به آنجا رسیدند .
  5. وقتی عیسی به خشکی رسید، جمعیت زیادی را دید و دلش برای آنها سوخت چون مثل گوسفندان بی شبان بودند. پس به تعلیم آنان پرداخت و مطالب زیادی بیان کرد.
  6. چون نزدیک غروب بود شاگردانش نزد او آمده گفتند « اینجا بیابان است و روز هم به پایان رسیده است .
  7. مردم را مرخص بفرما تا به مزرعه ها و دهکده های اطراف بروند و برای خودشان خوراک بخرند . »
  8. اما او جواب داد « خودتان به آنها خوراک بدهید . » آنها گفتند « آیا می خواهی برویم و در حدود هزار و پانصد تومان نان بخریم تا غذائی به آنها بدهیم ؟ »
  9. عیسی از آنها پرسید « چند نان دارید؟ بروید ببینید .» شاگردان تحقیق کردند و گفتند : « پنج نان و دو ماهی.»
  10. عیسی دستور داد که شاگردانش مردم را دسته دسته روی علفها بنشانند .
  11. مردم در دسته های صد نفری و پنجاه نفری روی زمین نشستند.
  12. بعد عیسی پنج نان و دو ماهی را گرفت ، به آسمان نگاه کرد و خدا را شکر نموده و نانها را پاره کرد و به شاگردان داد تا بین مردم تقسیم کنند . او همچنین آن دو ماهی را میان آنها تقسیم کرد .
  13. همه خوردند و سیر شدند
  14. و شاگردان دوازده سبد پر از خرده ها ی باقی مانده نان و ماهی جمع کردند .
  15. در میان کسانی که از نانها خوردند پنج هزار مرد بودند .

راه رفتن به روی آب
« همچنین در متی 14: 22 ــ 33 و یوحنا 6: 15 ــ 21 »
  1. بعد از این کار، عیسی فوراً شاگردان خود را سوار قایق کرد تا پیش از او به بیت صیدا در آن طرف دریا بروند تا خودش مردم را مرخص کند.
  2. پس از آن که عیسی با مردم خداحافظی کرد ، برای دعا به بالای کوهی رفت .
  3. وقتی شب شد، قایق به وسط دریا رسید و عیسی در ساحل تنهابود.
  4. بین ساعت سه و شش صبح بودکه دید شاگردانش گرفتار باد مخالف شده و با زحمت زیاد پارو میزنند. پس قدم زنان در روی آب بطرف آنهارفت و میخواست که از کنار آنها رد شود.
  5. وقتی شاگردان او را دیدند که روی دریا راه میرود خیال کردند که یک شبح است و فریاد میزدند،
  6. چون همه او را دیده و ترسیده بودند. اما عیسی فوراً صحبت کرده فرمود: « جرأت داشته باشید، من هستم، نترسید.»
  7. بعد سوار قایق شد و باد ایستاد و آنها بی اندازه تعجب کردند.
  8. ذهن آنها کند شده بود و از موضوع نانها هم چیزی نفهمیده بودند.

شفای بیماران در جنیسارت
« همچنین در متی 14: 34 ــ 36 »
  1. آنها از دریا گذشتند و به سرزمین جنیسارت رسیده در آنجا لنگر انداختند .
  2. وقتی از قایق بیرون آمدند، مردم فوراً عیسی را شناختند
  3. و با عجله به تمام آن حدود رفتند و مریضان را بر روی بسترهایشان به جائی که می شنیدند عیسی بودبردند.
به هر شهر و ده و مزرعه ای که عیسی می رفت مردم بیماران خود را به آنجا می بردند و در سر راه او می گذاشتند و از او التماس می کردند که به بیماران اجازه دهد دامن قبای او را لمس کنند و هر کس که لمس می کرد شفا می یافت .
ترجمه قدیمی(انجیل مرقس)


بي‌ايماني‌ مردم‌ ناصره‌
(متي‌ 13:53-58)
پس‌ از آنجا روانه‌ شده‌، به‌ وطن‌ خويش‌آمد و شاگردانش‌ از عقب‌ او آمدند. 2 چون‌ روز سَبَّت‌ رسيد، در كنيسه‌ تعليم‌ دادن‌ آغاز نمود و بسياري‌ چون‌ شنيدند، حيران‌ شده‌ گفتند: «از كجا بدين‌ شخص‌ اين‌ چيزها رسيده‌ و اين‌ چه‌ حكمت‌ است‌ كه‌ به‌ او عطا شده‌ است‌ كه‌ چنين‌ معجزات‌ از دست‌ او صادر مي‌گردد؟ 3 مگر اين‌ نيست‌ نجّار پسر مريم‌ و برادر يعقوب‌ و يوشا و يهودا و شمعون‌؟ و خواهران‌ او اينجا نزد ما نمي‌باشند؟» و از او لغزش‌ خوردند. 4 عيسي‌ ايشان‌ را گفت‌: «نبي‌ بي‌حرمت‌ نباشد جز در وطن‌ خود و ميان‌ خويشان‌ و در خانه‌ خود. 5 و در آنجا هيچ‌ معجزه‌اي‌ نتوانست‌ نمود جز اينكه‌ دستهاي‌ خود را بر چند مريض‌ نهاده‌، ايشان‌ را شفا داد. 6 و از بي‌ايماني‌ ايشان‌ متعجّب‌ شده‌، در دهات‌ آن‌ حوالي‌ گشته‌، تعليم‌ همي‌داد.

اعزام‌ دوازده‌ شاگرد
(متي‌ 10:1-15، لوقا 9:1-6)
7 پس‌ آن‌ دوازده‌ را پيش‌ خوانده‌، شروع‌ كرد به‌ فرستادن‌ ايشان‌ جفت‌ جفت‌ و ايشان‌ را بر ارواح‌ پليد قدرت‌ داد، 8 و ايشان‌ را قدغن‌ فرمود كه‌ «جز عصا فقط‌، هيچ‌ چيز برنداريد، نه‌ توشه‌دان‌ و نه‌پول‌ در كمربند خود، 9 بلكه‌ موزه‌اي‌ در پا كنيد و دو قبا در بر نكنيد.» 10 و بديشان‌ گفت‌: «در هر جا داخل‌ خانه‌اي‌ شويد، در آن‌ بمانيد تا از آنجا كوچ‌ كنيد. 11 و هرجا كه‌ شما را قبول‌ نكنند و به‌ سخن‌ شما گوش‌ نگيرند، از آن‌ مكان‌ بيرون‌ رفته‌، خاك‌ پايهاي‌ خود را بيفشانيد تا بر آنها شهادتي‌ گردد. هرآينه‌ به‌ شما مي‌گويم‌ حالت‌ سدوم‌ و غموره‌ در روز جزا از آن‌ شهر سهل‌تر خواهد بود.» 12 پس‌ روانه‌ شده‌، موعظه‌ كردند كه‌ توبه‌ كنند، 13 و بسيار ديوها را بيرون‌ كردند و مريضان‌ كثير را روغن‌ ماليده‌، شفا دادند.

قتل‌ يحيي‌ تعميد دهنده‌
(متي‌ 14:1-12، لوقا 9:7-9)
14 و هيروديس‌ پادشاه‌ شنيد زيرا كه‌ اسم‌ او شهرت‌ يافته‌ بود و گفت‌ كه‌ «يحيي‌ تعميد دهنده‌ از مردگان‌ برخاسته‌ است‌ و از اين‌ جهت‌ معجزات‌ از او به‌ ظهور مي‌آيد.» 15 امّا بعضي‌ گفتند كه‌ الياس‌ است‌ و بعضي‌ گفتند كه‌ نبي‌يي‌ است‌ يا چون‌ يكي‌ از انبيا. 16 امّا هيروديس‌ چون‌ شنيد گفت‌: «اين‌ همان‌ يحيي‌ است‌ كه‌ من‌ سرش‌ را از تن‌ جدا كردم‌ كه‌ از مردگان‌ برخاسته‌ است‌.» 17 زيرا كه‌ هيروديس‌ فرستاده‌، يحيي‌ را گرفتار نموده‌، او را در زندان‌ بست‌ بخاطر هيروديا، زن‌ برادر او فيلُپّس‌ كه‌ او را در نكاح‌ خويش‌ آورده‌ بود. 18 از آن‌ جهت‌ كه‌ يحيي‌ به‌ هيروديس‌ گفته‌ بود: «نگاه‌ داشتن‌ زن‌ برادرت‌ بر تو روا نيست‌.» 19 پس‌ هيروديا از او كينه‌ داشته‌، مي‌خواست‌ اور ا به‌ قتل‌ رساند امّا نمي‌توانست‌، 20 زيرا كه‌ هيروديس‌ ازيحيي‌ مي‌ترسيد چونكه‌ او را مرد عادل‌ و مقدّس‌ مي‌دانست‌ و رعايتش‌ مي‌نمود و هرگاه‌ از او مي‌شنيد بسيار به‌ عمل‌ مي‌آورد و به‌ خوشي‌ سخن‌ او را اصغا مي‌نمود. 21 امّا چون‌ هنگام‌ فرصت‌ رسيد كه‌ هيروديس‌ در روز ميلاد خود امراي‌ خود و سرتيپان‌ و رؤساي‌ جليل‌ را ضيافت‌ نمود؛ 22 و دختر هيروديا به‌ مجلس‌ درآمده‌، رقص‌ كرد و هيروديس‌ و اهل‌ مجلس‌ را شاد نمود. پادشاه‌ بدان‌ دختر گفت‌: «آنچه‌ خواهي‌ از من‌ بطلب‌ تا به‌ تو دهم‌.» 23 و از براي‌ او قسم‌ خورد كه‌ «آنچه‌ از من‌ خواهي‌ حتّي‌ نصف‌ مُلك‌ مرا هرآينه‌ به‌ تو عطا كنم‌.» 24 او بيرون‌ رفته‌، به‌ مادر خود گفت‌: «چه‌ بطلبم‌؟» گفت‌: «سر يحيي‌ تعميد دهنده‌ را.» 25 در ساعت‌ به‌ حضور پادشاه‌ درآمده‌، خواهش‌ نموده‌، گفت‌: «مي‌خواهم‌ كه‌ الا´ن‌ سر يحيي‌ تعميد دهنده‌ را در طبقي‌ به‌ من‌ عنايت‌ فرمايي‌.» 26 پادشاه‌ به‌ شدّت‌ محزون‌ گشت‌، ليكن‌ بجهت‌ پاس‌ قسم‌ و خاطر اهل‌ مجلس‌ نخواست‌ او را محروم‌ نمايد. 27 بي‌درنگ‌ پادشاه‌ جلاّدي‌ فرستاده‌، فرمود تا سرش‌ را بياورد. 28 و او به‌ زندان‌ رفته‌ سر او را از تن‌ جدا ساخته‌ و بر طبقي‌ آورده‌، بدان‌ دختر داد و دختر آن‌ را به‌ مادر خود سپرد. 29 چون‌ شاگردانش‌ شنيدند، آمدند و بدن‌ او را برداشته‌، دفن‌ كردند.

خوراك‌ به‌ پنج‌ هزار نفر
(متي‌ 14:22-33، لوقا 9:10-17، يوحنا 6:1-15)
30 و رسولان‌ نزد عيسي‌ جمع‌ شده‌، از آنچه‌ كرده‌ و تعليم‌ داده‌ بودند او را خبر دادند.
31 بديشان‌ گفت‌: «شما به‌ خلوت‌، به‌ جاي‌ ويران‌ بياييد و اندكي‌ استراحت‌ نماييد» زيرا آمد و رفت‌ چنان‌ بود كه‌ فرصت‌ نان‌ خوردن‌ نيز نكردند. 32 پس‌ به‌ تنهايي‌ در كشتي‌ به‌ موضعي‌ ويران‌ رفتند. 33 و مردم‌ ايشان‌ را روانه‌ ديده‌، بسياري‌ او را شناختند و از جميع‌ شهرها بر خشكي‌ بدان‌ سو شتافتند و از ايشان‌ سبقت‌ جسته‌، نزد وي‌ جمع‌ شدند. 34 عيسي‌ بيرون‌ آمده‌، گروهي‌ بسيار ديده‌، بر ايشان‌ ترحّم‌ فرمود زيرا كه‌ چون‌ گوسفندان‌ بي‌شبان‌ بودند و بسيار به‌ ايشان‌ تعليم‌ دادن‌ گرفت‌. 35 و چون‌ بيشتري‌ از روز سپري‌ گشت‌، شاگردانش‌ نزد وي‌ آمده‌، گفتند: «اين‌ مكان‌ ويرانه‌ است‌ و وقت‌ منقضي‌ شده‌. 36 اينها را رخصت‌ ده‌ تا به‌ اراضي‌ و دهات‌ اين‌ نواحي‌ رفته‌، نان‌ بجهت‌ خود بخرند كه‌ هيچ‌ خوراكي‌ ندارند.» 37 در جواب‌ ايشان‌ گفت‌: «شما ايشان‌ را غذا دهيد!» وي‌ را گفتند: «مگر رفته‌، دويست‌ دينار نان‌ بخريم‌ تا اينها را طعام‌ دهيم‌!» 38 بديشان‌ گفت‌: «چند نان‌ داريد؟ رفته‌، تحقيق‌ كنيد.» پس‌ دريافت‌ كرده‌، گفتند: «پنج‌ نان‌ و دو ماهي‌.» 39 آنگاه‌ ايشان‌ را فرمود كه‌ «همه‌ را دسته‌ دسته‌ بر سبزه‌ بنشانيد.» 40 پس‌ صف‌ صف‌، صد صد و پنجاه‌ پنجاه‌ نشستند. 41 و آن‌ پنج‌ نان‌ و دو ماهي‌ را گرفته‌، به‌سوي‌ آسمان‌ نگريسته‌، بركت‌ داد و نان‌ را پاره‌ نموده‌، به‌ شاگردان‌ خود بسپرد تا پيش‌ آنها بگذارند و آن‌ دو ماهي‌ را بر همه‌ آنها تقسيم‌ نمود. 42 پس‌ جميعاً خورده‌، سير شدند. 43 و از خرده‌هاي‌ نان‌ و ماهي‌، دوازده‌ سبد پر كرده‌، برداشتند. 44 و خورندگان‌ نان‌، قريب‌ به‌ پنج‌ هزار مرد بودند.



راه‌ رفتن‌ بر روي‌ آب‌
(متي‌ 14:22-33، يوحنا 6:16-21)
45 في‌الفور شاگردان‌ خود را الحاح‌ فرمود كه‌ به‌ كشتي‌ سوار شده‌، پيش‌ از او به‌ بيت‌ صيدا عبور كنند تا خود آن‌ جماعت‌ را مرخّص‌ فرمايد. 46 و چون‌ ايشان‌ را مرخّص‌ نمود، بجهت‌ عبادت‌ به‌ فراز كوهي‌ برآمد. 47 و چون‌ شام‌ شد، كشتي‌ در ميان‌ دريا رسيد و او تنها بر خشكي‌ بود. 48 و ايشان‌ را در راندن‌ كشتي‌ خسته‌ ديد زيرا كه‌ باد مخالف‌ بر ايشان‌ مي‌وزيد. پس‌ نزديك‌ پاس‌ چهارم‌ از شب‌ بر دريا خرامان‌ شده‌، به‌ نزد ايشان‌ آمد و خواست‌ از ايشان‌ بگذرد. 49 امّا چون‌ او را بر دريا خرامان‌ ديدند، تصوّر نمودند كه‌ اين‌ خيالي‌ است‌. پس‌ فرياد برآوردند، 50 زيرا كه‌ همه‌ او را ديده‌، مضطرب‌ شدند. پس‌ بي‌درنگ‌ بديشان‌ خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «خاطر جمع‌ داريد! من‌ هستم‌، ترسان‌ مباشيد!» 51 و تا نزد ايشان‌ به‌ كشتي‌ سوار شد، باد ساكن‌ گرديد چنانكه‌ بي‌نهايت‌ در خود متحيّر و متعجّب‌ شدند، 52 زيرا كه‌ معجزه‌ نان‌ را درك‌ نكـرده‌ بودند زيرا دل‌ ايشان‌ سخت‌ بود.

شفاي‌ عده‌اي‌ بسيار
(متي‌ 14:34-36)
53 پس‌ از دريا گذشته‌، به‌ سرزمين‌ جَنِيسارَت‌ آمده‌، لنگر انداختند. 54 و چون‌ از كشتي‌ بيرون‌ شدند، مردم‌ در حال‌ او را شناختند، 55 و در همه‌ آن‌ نواحي‌ بشتاب‌ مي‌گشتند و بيماران‌ را بر تختها نهاده‌، هر جا كه‌ مي‌شنيدند كه‌ او در آنجا است‌، مي‌آوردند. 56 و هر جايي‌ كه‌ به‌ دهات‌ يا شهرها يااراضي‌ مي‌رفت‌، مريضان‌ را بر راهها مي‌گذاردند و از او خواهش‌ مي‌نمودند كه‌ محض‌ دامن‌ رداي‌ او را لمس‌ كنند و هر كه‌ آن‌ را لمس‌ مي‌كرد شفا مي‌يافت‌.



ترجمه تفسيری


پيامبر در شهر خود احترامي ندارد
آنگاه عيسـي از آن ديار روانه شد و همراه شاگردانش به ناصره ، شهري كه در آن بزرگ شده بود، بازگشت . 2 روز شنبه به كنيسه رفت تا تعليم دهد. مردم از حكمت و معجزات او غرق در شگفتي شدند، مخصوصاً كه همشهري ايشان نيز بود. آنان مي گفتند: «مگر او چه چيز از ما بيشتر دارد؟ 3 او كه همان نجّار است و مادرش مريم و برادرانش هم يعقوب و يوشا و يهودا و شمعون هستند؛ خواهرانش نيز در ميان ما زندگي مي كنند.» و بدين ترتيب غرورشان اجازه نداد با احترام به سخنان او گوش فرا دهند.
4 عيسي به ايشان فرمود: «پيامبر را همه جا گرامي مي دارند، مگر در شهر خود و ميان خويشاوندان و خانواده خويش .» 5 و او نتوانست معجزه بزرگي در آن شهر انجام دهد چون مردم به او ايمان نداشتند. فقط دست خود را بر چند بيمار گذاشت و ايشان را شفا بخشيد. 6 عيسي نمي توانست باور كند كه همشهريان او تا اين حد بي ايمان باشند.

مأموريت دوازده شاگرد عيسي
آنگاه عيسي به دهكده ها رفته ، به تعليم دادن مردم پرداخت . 7 او دوازده شاگرد خود را فراخواند و ايشان را دو به دو فرستاد و به ايشان قدرت داد تا ارواح پليد را از مردم بيرون كنند. 8 در ضمن به ايشان فرمود: «جز چوبدستي چيزي همراه خود نبريد. نه خوراك ، نه پوشاك ، نه پول در كمربند خود، 9 و نه حتي كفش و لباس اضافي . 10 به هر دِهي كه رسيديد، فقط در يك خانه بمانيد و تا وقتي در آن دِه هستيد محل اقامت خود را عوض نكنيد. 11 اگر در جايي شما را نپذيرفتند و حاضر نبودند به سخنانتان گوش دهند، از آنجا بيرون برويد و گرد و خاكي را كه از آن ده بر پايهايتان نشسته است پاك كنيد، تا نشان دهيد كه آنان چه فرصتي را از دست داده اند.»
12 پس ايشان رفته ، همه مردم را به توبه از گناهان دعوت كردند. 13 ايشان روح هاي ناپاك زيادي را بيرون كردند و بر سر بيماران بسياري روغن زيتون ماليده ، آنان را شفا دادند.

مرگ يحيي
14 طولي نكشيد كه خبر كارهاي عيسي به گوش هيروديس پادشاه رسيد زيرا همه جا گفتگو درباره معجزات او بود. بعضي گمان مي كردند عيسي همان يحيي است كه زنده شده و مي گفتند: «براي همين است كه چنين معجزاتي مي كند.» 15 عده اي نيز بر اين گمان بودند كه او همان الياس پيغمبر مي باشد كه ظهور كرده است . ديگران نيز مي گفتند كه او پيامبري است مانند پيامبران بزرگ گذشته . 16 اما هيروديس مي گفت : «نه ، اين بايد همان يحيي باشد كه من سرش را از تن جدا كردم ، و حالا دوباره زنده شده است .»
17و18 ماجرا چنين بود كه هيروديس سربازاني فرستاده ، يحيي را دستگير كرده ، به زندان انداخته بود، زيرا او به هيروديس مي گفت : «ازدواج تو با هيروديا، همسر برادرت فيليپ ، كار درستي نيست .» 19 هيروديا از يحيي كينه به دل داشت و مي خواست او را بكشد، اما اين كار بدون اجازه هيروديس ممكن نبود. 20 هيروديس به يحيي احترام مي گذاشت چون مي دانست كه او مرد نيك و مقدسي است ؛ بنابراين ، از او حمايت مي كرد و هرگاه با يحيي گفتگو مي نمود، وجدانش ناراحت مي شد. با اينحال دوست مي داشت سخنان او را بشنود.
21 اما سرانجام فرصت مناسبي براي هيروديا پيش آمد. به اين ترتيب كه هيروديس در روز تولد خود، ضيافتي ترتيب داد و همه درباريان و فرماندهان و بزرگان ايالت جليل را دعوت كرد. 22و23 آنگاه دختر هيروديا وارد مجلس شد و براي مهمانان رقصيد و همه را شاد كرد. پس هيروديس پادشاه براي او قسم خورد و گفت : «هر چه مي خواهي بگو تا به تو بدهم ؛ حتي اگر نصف مملكتم را بخواهي به تو خواهم داد.» 24 دختر بي درنگ نزد مادرش رفت تا با او مشورت كند. مادر به او گفت : «سر يحيي را درخواست كن !» 25 دختر با عجله برگشت و درخواستش را به پادشاه گفت : «سر يحيي را مي خواهم . آن را در يك سيني به من بدهيد.»
26 پادشاه بسيار اندوهگين شد، ولي چون نمي توانست قول خود را در مقابل مهمانان زير پا بگذارد، 27 يكي از جلادان را به زندان فرستاد تا سر يحيي را از تن جدا كند و برايش بياورد. 28 جلاد نيزبه زندان رفت و سر يحيي را بريد و آن را در يك سيني براي دختر آورد. او نيز سر بريده را نزد مادرش برد.
29 هنگامي كه مريدان يحيي از ماجرا باخبر شدند، آمدند و جنازه او را برده ، بخاك سپردند.

غذا دادن به 000ر5 نفر
30 پس از مدتي ، شاگردان عيسي از سفر برگشتند و او را از كارهايي كه كرده و تعاليمي كه داده بودند، آگاه ساختند. 31 عيسي به ايشان گفت : «بياييد از غوغاي جمعيت كمي دور شويم و استراحت كنيم .» رفت و آمد مردم آنقدر زياد بود كه حتي فرصت نمي كردند چيزي بخورند. 32 پس سوار قايقي شدند تا به جاي خلوتي بروند. 33 وقتي مردم ديدند كه ايشان مي روند، در كنار دريا آنقدر دويدند تا به مقصد ايشان رسيدند و پيش از آنكه عيسي و شاگردانش از قايق پياده شوند، در آن محل حاضر بودند. 34 وقتي عيسي پا به ساحل گذاشت مردم طبق معمول دور او جمع شدند. او دلش بحال ايشان سوخت چون مانند گوسفندان بي شبان بودند. پس تعاليم بسياري به ايشان داد.
35و36 نزديك غروب ، شاگردان نزد او آمدند و گفتند: «به مردم بگوييد به دهات اطراف بروند و براي خود خوراك تهيه كنند، چون در اين جاي دور افتاده ، چيزي براي خوردن پيدا نمي شود. هوا نيز رو به تاريكي مي رود.»
37 ولي عيسي فرمود: «شما خودتان به ايشان خوراك بدهيد.»
پرسيدند: «با دست خالي ؟ مي داني چقدر پول مي خواهد تا بتوانيم به اين جمعيت خوراك بدهيم ؟»
38 عيسي فرمود: «برويد ببينيد چقدر نان داريم .»
پس از تحقيق ، آمدند و گفتند كه پنج نان و دو ماهي دارند. 39و40 آنگاه عيسي به مردم فرمود تا بر روي زمين بنشينند. طولي نكشيد كه مردم درگروه هاي پنجاه نفري و صد نفري ، روي سبزه ها نشستند.
41 عيسي آن پنج نان و دو ماهي را در دست گرفت و به سوي آسمان نگاه كرد و خدا را شكرنمود. سپس نانها را تكه تكه كرد و با ماهي به يارانش داد تا پيش مردم بگذارند. 42 مردم آنقدر خوردند تا كاملاً سير شدند.
43و44 تعداد كساني كه نان و ماهي را خوردند حدود 000ر5 مرد بود؛ با اينحال ، از خرده نانها و ماهيها، دوازده سبد پر شد.

عيسي روي آب راه مي رود
45 بلافاصله پس از آن ، عيسي به شاگردانش فرمود تا سوار قايق شوند و به كناره ديگر درياچه به بيت صيدا بروند تا خود نيز پس از روانه كردن مردم ، به ايشان ملحق شود.
46 پس عيسي مردم را مرخص فرمود و از تپه اي بالا رفت تا دعا كند. 47 كم كم شب شد. قايق شاگردان به وسط درياچه رسيده بود و عيسي هنوز در تنهايي مشغول دعا بود. 48 در اين هنگام ، او ديد كه ايشان در زحمت افتاده اند و با باد و موج دست بگريبانند.
پس نزديك به ساعت سه بعد از نيمه شب ، عيسي بر روي آب قدم زنان بسوي قايق حركت كرد و مي خواست از ايشان بگذرد 49 كه شاگردان متوجه شدند و ديدند كه چيزي روي آب راه مي رود. به گمان اينكه روحي مي بينند، از ترس فرياد زدند، 50 چون همه او را مي ديدند و مضطرب بودند. ولي عيسي فوري با ايشان صحبت كرده ، گفت : «دلير باشيد، نترسيد، من هستم !» 51 آنگاه سوار قايق شد و باد از وزيدن باز ايستاد.
شاگردان از ترس و حيرت ، در جاي خود خشك شده بودند. 52 چون حتي بعد از آن معجزه بزرگ شب پيش ، هنوز نفهميده بودند او چه شخصيتي دارد، زيرا نمي خواستند ايمان بياورند.

شفاي بيماران
53 وقتي به آن كناره درياچه ، به سرزمين جنيسارت رسيدند و لنگر انداخته 54 از قايق بيرون آمدند، مردم فوري او را شناختند 55 و در سراسر آن ناحيه خبر ورود او را پخش كردند. طولي نكشيد كه از هر طرف مريضان را روي تختها نزد او آوردند. 56 عيسي هر جاقدم مي گذاشت ، چه در دهات و چه در شهرها و چه در صحرا، مردم بيماران را بر سر راه او مي گذاشتند و خواهش مي كردند كه لااقل اجازه دهد به لباس او دست بزنند؛ و هر مريضي كه به او دست مي زد شفا مي يافت .

راهنما


مرقس‌ 6 : 1 - 6 . سفر به‌ ناصره‌
اين‌ جريان‌ در متي‌ 13 : 54 - 58 نيز ذكر شده‌ است‌. بنظر مي‌رسد كه‌ اين‌ سفر دوم‌ او به‌ ناصره‌ است‌. اين‌ زماني‌ بود كه‌ او خدمت‌ عمومي‌ خود را آغاز كرده‌ بود. او يكسال‌ پيش‌ در شهر ناصره‌ بود (لوقا 4 : 16 - 30).
بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ عيسي‌ چهار برادر و چند خواهر (بيش‌ از يك‌ خواهر) داشت‌. آنها در آن‌ زمان‌ هنوز به‌ او ايمان‌ نياورده‌ بودند (يوحنا 7 : 5). آنها بعدها به‌ او ايمان‌ آوردند و بر طبق‌ عقيدة‌ شايع‌، يعقوب‌ و يهودا كه‌ نويسندة‌ دو رسالة‌ عهد جديد هستند، برادران‌ عيسي‌ بودند. نام‌ دو برادر ديگر يوسف‌ و شمعون‌ بود.
مرقس‌ 6 : 7 - 13 اعزام‌ 12 رسول‌ (به‌ متي‌ 10 مراجعه‌ شود).
مرقس‌ 6 : 14 - 29 جدا شدن‌ سر يحيي‌ از تن‌ (به‌ لوقا 3 : 1 - 20 مراجعه‌ شود).
مرقس‌ 6 : 30 - 44 غذا دادن‌ به‌ 5000 نفر (به‌ يوحنا 6 : 1 - 14 مراجعه‌ شود).
مرقس‌ 6 : 45 - 52 راه‌ رفتن‌ عيسي‌ روي‌ آب‌ (به‌ يوحنا 6 : 15 - 21 مراجعه‌ شود).

درياي‌ جليل‌، درياچه‌اي‌ است‌ به‌ طول‌ 20 كيلومتر و عرض‌ 10 كيلومتر كه‌ بيش‌ از 200 متر پايين‌تر از سطح‌ دريا قرار گرفته‌ است‌. اين‌ درياچه‌ توسط‌ تپه‌هايي‌ به‌ ارتفاع‌ متوسط‌ 90 متر احاطه‌ شده‌ است‌. سواحل‌ اطراف‌ داراي‌ پهنايي‌ به‌ اندازة‌ 750 متر هستند كه‌ البته‌ عرض‌ حاشية‌ شمالي‌ كه‌ سرزمين‌ جنيسارت‌ بر آن‌ قرار دارد، حدود 5/6 كيلومتر مي‌باشد. محل‌ ورود رود اردن‌ از بخش‌ شمالي‌ است‌ و خروج‌ آن‌ از قسمت‌ جنوبي‌ درياچة‌ جليل‌ صورت‌ مي‌گيرد. بر طبق‌ گفتة‌ يوسفوس‌، تپه‌هاي‌ اطراف‌ كه‌ در حال‌ حاضر عاري‌ از طبيعت‌ سرسبز هستند، در زمان‌ عيسي‌ توسط‌ جنگلهايي‌ پوشيده‌ شده‌ بودند. بنابراين‌، اين‌ بخش‌، پرجمعيت‌تر از قسمت‌هاي‌ ديگر بوده‌ است‌. 10 شهر، جمعيتي‌ بالاتر از 15000 نفر را دارا بوده‌اند. در اين‌ شهرها، امتداد طولاني‌ ساختمانها و بناهاي‌ مختلف‌ قابل‌ مشاهده‌ بود. حاشية‌ غربي‌ بطور كامل‌ منطقه‌اي‌ حاصلخيز بشمار مي‌رفت‌ و با دارا بودن‌ زمستاني‌ معتدل‌، همه‌ گونه‌ محصولات‌ نواحي‌ گرمسير در اين‌ بخش‌، قابل‌ كشت‌ بوده‌ است‌. اين‌ منطقه‌ هر ماه‌ محصولات‌ زيادي‌ را به‌ بازار فروش‌ ارائه‌ مي‌داد. صنايع‌ مختلفي‌ از قبيل‌ كشاورزي‌، پرورش‌ ميوه‌جات‌ و ماهيگيري‌ در اين‌ بخش‌ معمول‌ بوده‌ است‌. از اين‌ ناحيه‌، هر ساله‌ مقادير قابل‌ توجهي‌ ماهي‌ به‌ سراسر امپراطوري‌ روم‌ صادر مي‌شد. انتهاي‌ بخش‌ شمالي‌، قسمتي‌ بود كه‌ بخش‌ اصلي‌ خدمات‌ عيسي‌ در آنجا صورت‌ گرفت‌. اين‌ بخش‌، مكاني‌ بود كه‌ خدا لباس‌ انساني‌ پوشيد و در ميان‌ انسانها خراميد. داستاني‌ كه‌ در واقع‌ زيباترين‌ واقعة‌ تاريخ‌ انساني‌ است‌.


مدت‌ زمان‌ بين‌ غذا دادن‌ به‌ 5000 نفر و تبديل‌ هيئت‌ عيسي‌

مرقس‌ 6 : 53 - 8 : 26 ، متي‌ 14 : 34 - 16 : 12
اين‌ بخش‌، قسمتي‌ از زندگي‌ عيسي‌ بود كه‌ دورة‌ زماني‌ 8 ماه‌ را در برمي‌گيرد. اين‌ زمان‌ احتمالاً بين‌ آوريل‌ (فرورين‌) و نوامبر (آذر) بوده‌ است‌. متي‌، مرقس‌ و لوقا پس‌ از واقعة‌ غذا دادن‌ به‌ پنج‌ هزار نفر، سريعاً به‌ جريان‌ تبديل‌ هيئت‌ اشاره‌ مي‌كنند (لوقا 9 : 17 و 18). يوحنا پس‌ از ذكر واقعة‌ غذا دادن‌ به‌ 5000 نفر، فوراً به‌ سفر عيسي‌ به‌ اورشليم‌ كه‌ 6 ماه‌ بعد صورت‌ گرفت‌، اشاره‌ مي‌نمايد (يوحنا 6 : 71 و 7 : 1).
بخشي‌ از اين‌ 8 ماه‌، در سرزمين‌هاي‌ صور و صيدون‌، ديكاپوليس‌ و قيصرية‌ فيليپي‌ كه‌ اكثريت‌ جمعيت‌ آنها را غير يهوديان‌ تشكيل‌ مي‌دادند، سپري‌ شد. ديكاپوليس‌ منطقه‌اي‌ بود كه‌ در شرق‌ درياچة‌ جليل‌ قرار داشت‌ و از شمال‌ به‌ دمشق‌ راه‌ داشت‌. اين‌ ناحيه‌، تحت‌ فرمانروايي‌ فيليپس‌ كه‌ يكي‌ از فرمانداران‌ عادل‌ و محبوب‌ آن‌ زمان‌ بشمار مي‌رفت‌، قرار داشت‌. فيليپس‌ هيچگونه‌ مخالفتي‌ با ورود عيسي‌ به‌ اين‌ ناحيه‌ از خود نشان‌ نداد. هيروديس‌ فرماندار جليل‌ بود. او اخيراً فرمان‌ قتل‌ يحيي‌ تعميد دهنده‌ را صادر نموده‌ بود و حالا نوبت‌ عيسي‌ رسيده‌ بود. او علي‌الخصوص‌ پس‌ از اينكه‌ متوجه‌ شد عده‌اي‌ پس‌ از واقعة‌ غذا دادن‌ به‌ 5000 نفر به‌ دشمني‌ با عيسي‌ پرداخته‌اند، با سوءظن‌ بيشتري‌ رفتار عيسي‌ را مورد بررسي‌ قرار مي‌داد.
نقشه‌ 47

مرقس‌ 6 : 53 - 56 عدة‌ كثيري‌ در جنيسارت‌
اين‌ واقعه‌ در متي‌ 14 : 34 -36 نيز ذكر شده‌ است‌. جنيسارت‌ منطقة‌ ناهمواري‌ بود كه‌ در امتداد حاشية‌ جنوبي‌ كفرناحوم‌ قرار گرفته‌ بود. عيسي‌، در فرداي‌ روزي‌ كه‌ به‌ 5000 نفر غذا داده‌ بود براي‌ جمعيتي‌ كه‌ در كفرناحوم‌ گرد آمده‌ بودند، دربارة‌ مأموريتش‌ توضيح‌ داد و بسياري‌ او را ترك‌ كردند (يوحنا 6 : 66). سپس‌ او به‌ بخش‌ جنوبي‌ جنيسارت‌ رفت‌. در آنجا نيز عدة‌ زيادي‌ بدور او جمع‌ شدند و او افراد زيادي‌ را شفا داد.
  • مطالعه 954 مرتبه
  • آخرین تغییرات در %ب ظ, %02 %682 %1394 %15:%بهمن