9 اعزام دوازده شاگرد؛ خوراک به پنجهزار نفر

ترجمه شریف گویا

ترجمه قدیمی(انجیل لوقا)

 



اعزام‌ دوازده‌ شاگرد
(متي‌ 10:1-15، مرقس‌ 6:7-13)
‌ پـس‌ دوازده‌ شاگـرد خـود را طلبيـده‌، به ايشان‌ قوّت‌ و قدرت‌ بر جميع‌ ديوها و شفا دادن‌ امراض‌ عطا فرمود. 2 و ايشان‌ را فرستاد تا به‌ ملكوت‌ خدا موعظه‌ كنند و مريضان‌ را صحّت‌ بخشند. 3 و بديشان‌ گفت‌: «هيچ‌ چيز بجهت‌ راه‌ برمداريد، نه‌ عصا و نه‌ توشه‌دان‌ و نه‌ نان‌ و نه‌ پول‌ و نه‌ براي‌ يك‌ نفر دو جامه‌. 4 و به‌ هرخانه‌اي‌ كه‌ داخل‌ شويد، همان‌ جا بمانيد تا از آن‌ موضع‌ روانه‌ شويد. 5 و هر كه‌ شما را نپذيرد، وقتي‌ كه‌ از آن‌ شهر بيرون‌ شويد، خاك‌ پايهاي‌ خود را نيز بيفشانيد تا بر ايشان‌ شهادتي‌ شود.» 6 پس‌ بيرون‌ شده‌، در دهات‌ مي‌گشتند و بشارت‌ مي‌دادند و در هرجا صحّت‌ مي‌بخشيدند.


قتل‌ يحيي‌ تعميد دهنده‌
(متي‌ 14:1-12، مرقس‌ 6:14-29)
7 امّا هيروديسِ تيترارك‌، چون‌ خبر تمام‌ اين‌ وقايع‌ را شنيد، مضطرب‌ شد زيرا بعضي‌ مي‌گفتند كه‌ يحيي‌ از مردگان‌ برخاسته‌ است‌، 8 و بعضي‌ كه‌ الياس‌ ظاهر شده‌ و ديگران‌، كه‌ يكي‌ از انبياي‌ پيشين‌ برخاسته‌ است‌. 9 امّا هيروديس‌ گفت‌ «سر يحيي‌ را از تنش‌ من‌ جدا كردم‌. ولي‌ اين‌ كيست‌ كه‌ درباره‌ او چنين‌ خبر مي‌شنوم‌؟» و طالب‌ ملاقات‌ وي‌ مي‌بود.



خوراك‌ به‌ پنجهزار نفر
(متي‌ 14:13-21، مرقس‌ 6:30-44، يوحنا 6:1-15)
10 و چون‌ رسولان‌ مراجعت‌ كردند، آنچه‌ كرده‌ بودند بدو بازگفتند. پس‌ ايشان‌ را برداشته‌ به‌ ويرانه‌اي‌ نزديك‌ شهري‌ كه‌ بيت‌ صيدا نام‌ داشت‌ به‌ خلوت‌ رفت‌. 11 امّا گروهي‌ بسيار اطّلاع‌ يافته‌، در عقب‌ وي‌ شتافتند. پس‌ ايشان‌ را پذيرفته‌، ايشان‌ را از ملكوت‌ خدا اعلام‌ مي‌نمود و هر كه‌ احتياج‌ به‌ معالجه‌ مي‌داشت‌، صحّت‌ مي‌بخشيد.
12 و چون‌ روز رو به‌ زوال‌ نهاد، آن‌ دوازده‌ نزد وي‌ آمده‌، گفتند: «مردم‌ را مرخّص‌ فرما تا به‌ دهات‌ و اراضي‌ اين‌ حوالي‌ رفته‌، منزل‌ و خوراك‌ براي‌ خويشتن‌ پيدا نمايند، زيرا كه‌ در اينجا در صحرا مي‌باشيم‌.» 13 او بديشان‌ گفت‌: «شما ايشان‌ را غذا دهيد.» گفتند: «ما را جز پنج‌ نان‌ و دو ماهي‌ نيست‌ مگر برويم‌ و بجهت‌ جميع‌ اين‌ گروه‌ غذا بخريم‌!» 14 زيرا قريب‌ به‌ پنجهزار مرد بودند. پس‌ به‌ شاگردان‌ خود گفت‌ كه‌ ايشان‌ را پنجاه‌ پنجاه‌، دسته‌ دسته‌، بنشانند. 15 ايشان‌ همچنين‌ كرده‌، همه‌ را نشانيدند. 16 پس‌ آن‌ پنج‌ نان‌ و دو ماهي‌ را گرفته‌، به‌سوي‌ آسمان‌ نگريست‌ و آنها را بركت‌ داده‌، پاره‌ نمود و به‌ شاگردان‌ خود داد تا پيش‌ مردم‌ گذارند. 17 پس‌ همه‌ خورده‌ سير شدند و دوازده‌ سبـد پـر از پاره‌هـاي‌ باقي‌مانده‌ برداشتند.

اعتراف‌ پطرس‌
(متي‌ 16:13-20، مرقس‌ 8:27-30)
18 و هنگامي‌ كه‌ او به‌ تنهايي‌ دعا مي‌كرد و شاگردانش‌ همراه‌ او بودند، از ايشان‌ پرسيده‌،گفت‌: «مردم‌ مرا كِه‌ مي‌دانند؟» 19 در جواب‌ گفتند: «يحيي‌ تعميد دهنده‌ و بعضي‌ الياس‌ و ديگران‌ مي‌گويند كه‌ يكي‌ از انبياي‌ پيشين‌ برخاسته‌ است‌.» 20 بديشان‌ گفت‌: «شما مرا كِه‌ مي‌دانيـد؟» پطـرس‌ در جواب‌ گفت‌: «مسيح‌ خدا.»

نخستين‌ پيشگويي‌ عيسي‌ درباره‌ مرگ‌ خود
(متي‌ 16:21-28، مرقس‌ 8:31 - 9:1)
21 پس‌ ايشان‌ را قدغن‌ بليغ‌ فرمود كه‌ «هيچ‌كس‌ را از اين‌ اطّلاع‌ مدهيد.» 22 و گفت‌: «لازم‌ است‌ كه‌ پسر انسان‌ زحمت‌ بسيار بيند و از مشايخ‌ و رؤساي‌ كهنه‌ و كاتبان‌ ردّ شده‌، كشته‌ شود و روز سوم‌ برخيزد.»
23 پس‌ به‌ همه‌ گفت‌: «اگر كسي‌ بخواهد مرا پيروي‌ كند مي‌بايد نفس‌ خود را انكار نموده‌، صليب‌ خود را هر روزه‌ بردارد و مرا متابعت‌ كند. 24 زيرا هر كه‌ بخواهد جان‌ خود را خلاصي‌ دهد آن‌ را هلاك‌ سازد و هر كس‌ جان‌ خود را بجهت‌ من‌ تلف‌ كرد، آن‌ را نجات‌ خواهد داد. 25 زيرا انسان‌ را چه‌ فايده‌ دارد كه‌ تمام‌ جهان‌ را ببرد و نفس‌ خود را بر باد دهد يا آن‌ را زيان‌ رساند. 26 زيرا هر كه‌ از من‌ و كلام‌ من‌ عار دارد، پسر انسان‌ نيز وقتي‌ كه‌ در جلال‌ خود و جلال‌ پدر و ملائكه‌ مقدّسه‌ آيد، از او عار خواهد داشت‌. 27 ليكن‌ هرآينه‌ به‌ شما مي‌گويم‌ كه‌ بعضي‌ از حاضرين‌ در اينجا هستند كه‌ تا ملكوت‌ خدا را نبينند ذائقة‌موت‌ را نخواهند چشيد.»

تبديل‌ هيأت‌ عيسي‌
(متي‌ 17:1-13، مرقس‌ 9:2-13)
28 و از اين‌ كلام‌ قريب‌ به‌ هشت‌ روز گذشته‌ بود كه‌ پطرس‌ و يوحنّا و يعقوب‌ را برداشته‌، بر فراز كوهي‌ برآمد تا دعا كند. 29 و چون‌ دعا مي‌كرد، هيأتِ چهره‌ او متبّدل‌ گشت‌ و لباس‌ او سفيد و درخشان‌ شد. 30 كه‌ ناگاه‌ دو مرد يعني‌ موسي‌ و الياس‌ با وي‌ ملاقات‌ كردند. 31 و به‌ هيأت‌ جلالي‌ ظاهر شده‌، درباره‌ رحلت‌ او كه‌ مي‌بايست‌ به‌ زودي‌ در اورشليم‌ واقع‌ شود، گفتگو مي‌كردند.
32 امّا پطرس‌ و رفقايش‌ را خواب‌ در ربود. پس‌ بيدار شده‌، جلال‌ او و آن‌ دو مرد را كه‌ با وي‌ بودند، ديدند. 33 و چون‌ آن‌ دو نفر از او جدا مي‌شدند، پطرس‌ به‌ عيسي‌ گفت‌ كه‌ «اي‌ استاد، بودن‌ ما در اينجا خوب‌ است‌. پس‌ سه‌ سايبان‌ بسازيم‌ يكي‌ براي‌ تو و يكي‌ براي‌ موسي‌ و ديگري‌ براي‌ الياس‌.» زيرا كه‌ نمي‌دانست‌ چه‌ مي‌گفت‌. 34 و اين‌ سخن‌ هنوز بر زبانش‌ مي‌بود كه‌ ناگاه‌ ابري‌ پديدار شده‌، بر ايشان‌ سايه‌ افكند و چون‌ داخل‌ ابر مي‌شدند، ترسان‌ گرديدند. 35 آنگاه‌ صدايي‌ از ابر برآمد كه‌ «اين‌ است‌ پسر حبيبِ من‌، او را بشنويد.» 36 و چون‌ اين‌ آواز رسيد، عيسي‌ را تنها يافتند و ايشان‌ ساكت‌ ماندند و از آنچه‌ ديده‌ بودند، هيچ‌كس‌ را در آن‌ ايّام‌ خبر ندادند.

شفاي‌ پسر ديو زده‌
(متي‌ 17:14-21، مرقس‌ 9:14-29)
37 و در روز بعد چون‌ ايشان‌ از كوه‌ به‌ زير آمدند، گروهي‌ بسيار او را استقبال‌ نمودند. 38 كه‌ ناگاه‌ مردي‌ از آن‌ ميان‌ فريادكنان‌ گفت‌: «اي‌ استاد به‌ تو التماس‌ مي‌كنم‌ كه‌ بر پسر من‌ لطف‌ فرمايي‌ زيرا يگانه‌ من‌ است‌. 39 كه‌ ناگاه‌ روحي‌ او را مي‌گيرد و دفعةً صيحه‌ مي‌زند و كف‌ كرده‌ مصروع‌ مي‌شود و او را فشرده‌، به‌ دشواري‌ رها مي‌كند. 40 و از شاگردانت‌ درخواست‌ كردم‌ كه‌ او را بيرون‌ كنند نتوانستند.»
41 عيسي‌ در جواب‌ گفت‌: «اي‌ فرقه‌ بي‌ايمانِ كج‌ رَوِش‌، تا كي‌ با شما باشم‌ و متحمّل‌ شما گردم‌؟ پسر خود را اينجا بياور!» 42 و چون‌ او مي‌آمد، ديو او را دريـده‌، مصروع‌ نمـود. امّا عيسـي‌ آن‌ روح‌ خبيث‌ را نهيب‌ داده‌، طفل‌ را شفـا بخشيـد و به‌ پدرش‌ سپـرد. 43 و همـه‌ از بزرگـي‌ خـدا متحيّر شدنـد و وقتـي‌ كه‌ همـه‌ از تمـام‌ اعمال‌ عيسـي‌ متعجّـب‌ شدند، به‌ شاگـردان‌ خود گفـت‌:

دومين‌ پيشگويي‌ عيسي‌ دربارة‌
مرگ‌ خود
(متي‌ 17:22-23، مرقس‌ 9:30-32)
44 «اين‌ سخنان‌ را در گوشهاي‌ خود فراگيريد زيرا كه‌ پسر انسان‌ به‌ دستهاي‌ مردم‌ تسليم‌ خواهد شد.» 45 ولي‌ اين‌ سخن‌ را درك‌ نكردند و از ايشان‌ مخفي‌ داشته‌ شد كه‌ آن‌ را نفهمند و ترسيدند كه‌ آن‌ را از وي‌ بپرسند.




بحث‌ دربارة‌ بزرگي‌
(متي‌ 18:1-6، مرقس‌ 9:33-37)
46 و در ميان‌ ايشان‌ مباحثه‌ شد كه‌ «كدام‌ يك‌ از ما بزرگتر است‌؟» 47 عيسي‌ خيال‌ دل‌ ايشان‌ را ملتفت‌ شده‌، طفلي‌ بگرفت‌ و او را نزد خود برپا داشت‌ 48 و به‌ ايشان‌ گفت‌: «هر كه‌ اين‌ طفل‌ را به‌ نام‌ من‌ قبول‌ كند، مرا قبول‌ كرده‌ باشد و هر كه‌ مرا پذيرد، فرستنده‌ مرا پذيرفته‌ باشد. زيرا هر كه‌ از جميع‌ شما كوچكتر باشد، همان‌ بزرگ‌ خواهد بود.»

شاگردان‌ مانع‌ شخصي‌ مي‌شوند كه‌ نام‌ عيسي‌ را بكار مي‌برد
(مرقس‌ 9:38-42)
49 يوحنّا جواب‌ داده‌ گفت‌: «اي‌ استاد شخصي‌ را ديديم‌ كه‌ به‌ نام‌ تو ديوها را اخراج‌ مي‌كند و او را منع‌ نموديم‌، از آن‌ رو كه‌ پيروي‌ ما نمي‌كند.» 50 عيسي‌ بدو گفت‌: «او را ممانعت‌ مكنيد زيرا هر كه‌ ضدّ شما نيست‌ با شماست‌.»

بهاي‌ پيروي‌ از عيسي‌
(متي‌ 8:18-22)
51 و چون‌ روزهاي‌ صعود او نزديك‌ مي‌شد، روي‌ خود را به‌ عزم‌ ثابت‌ به‌سوي‌ اورشليم‌ نهاد. 52 پس‌ رسولان‌ پيش‌ از خود فرستاده‌، ايشان‌ رفته‌ به‌ بلدي‌ از بلاد سامريان‌ وارد گشتند تا براي‌ او تدارك‌ بينند. 53 امّا او را جاي‌ ندادند از آن‌ رو كه‌ عازم‌ اورشليم‌ مي‌بود. 54 و چون‌ شاگردان‌ او، يعقوب‌ و يوحنّا اين‌ را ديدند گفتند: «اي‌ خداوندآيا مي‌خواهي‌ بگوييم‌ كه‌ آتش‌ از آسمان‌ باريده‌، اينها را فرو گيرد چنانكه‌ الياس‌ نيز كرد؟» 55 آنگاه‌ روي‌ گردانيده‌ بديشان‌ گفت‌: «نمي‌دانيد كه‌ شما از كدام‌ نوع‌ روح‌ هستيد. 56 زيرا كه‌ پسر انسان‌ نيامده‌ است‌ تا جان‌ مردم‌ را هلاك‌ سازد بلكه‌ تا نجات‌ دهد.» پس‌ به‌ قريه‌اي‌ ديگر رفتند.
57 و هنگامي‌ كه‌ ايشان‌ مي‌رفتند، در اثناي‌ راه‌ شخصي‌ بدو گفت‌: «خداوندا، هر جا روي‌ تو را متابعت‌ كنم‌.» 58 عيسي‌ به‌ وي‌ گفت‌: «روباهان‌ را سوراخها است‌ و مرغان‌ هوا را آشيانه‌ها، ليكن‌ پسر انسان‌ را جاي‌ سر نهادن‌ نيست‌.» 59 و به‌ ديگري‌ گفت‌: «از عقب‌ من‌ بيا.» گفت‌: «خداوندا اوّل‌ مرا رخصت‌ ده‌ تا بروم‌ پدر خود را دفن‌ كنم‌.» 60 عيسي‌ وي‌ را گفت‌: «بگذار مردگان‌ مردگان‌ خود را دفن‌ كنند. امّا تو برو و به‌ ملكوت‌ خدا موعظه‌ كن‌.» 61 و كسي‌ ديگر گفت‌: «خداوندا تو را پيروي‌ مي‌كنم‌ ليكن‌ اوّل‌ رخصت‌ ده‌ تا اهل‌ خانه‌ خود را وداع‌ نمايم‌.» 62 عيسي‌ وي‌ را گفت‌: «كسي‌ كه‌ دست‌ را به‌ شخم‌ زدن‌ دراز كرده‌، از پشت‌ سر نظر كند، شايسته‌ ملكوت‌ خدا نمي‌باشد.»



ترجمه تفسیری


مأموريت دوازده شاگرد عيسي
روزي عيسي دوازده شاگرد خود را فرا خواند و به ايشان قدرت و اقتدار داد تا ارواح پليد را از وجود ديوانگان بيرون كنند و بيماران را شفا بخشند. 2 آنگاه ايشان را فرستاد تا فرا رسيدن ملكوت خدا را به مردم اعلام نمايند و بيماران را شفا دهند.
3 پيش از آنكه براه افتند، عيسي به آنان فرمود: «در اين سفر، هيچ چيز با خود نبريد، نه چوب دستي ، نه كوله بار، نه خوراك ، نه پول و نه لباس اضافي . 4 به هر شهري كه رفتيد، فقط در يك خانه مهمان باشيد. 5 اگر اهالي شهري به پيغام شما توجهي نكردند، به هنگام ترك آن شهر، حتي گرد و خاك آنجا را از پايهايتان بتكانيد تا بدانند كه خدا نسبت به آنان غضبناك است !»
6 پس شاگردان ، شهر به شهر و آبادي به آبادي مي گشتند و پيغام انجيل را به مردم مي رساندند و بيماران را شفا مي بخشيدند.

مرگ يحيي
7 وقتي كه هيروديس حكمران جليل خبر معجزات عيسي را شنيد، نگران و پريشان شد، زيرا بعضي درباره عيسي مي گفتند كه او همان يحياي تعميد دهنده است كه زنده شده است . 8 عده اي ديگر نيز مي گفتند كه او همان الياس است كه ظهور كرده و يا يكي از پيغمبران قديمي است كه زنده شده است . اينگونه شايعات همه جا به گوش مي رسيد.
9 اما هيروديس مي گفت : «من خود سر يحيي را از تنش جدا كردم ! پس اين ديگر كيست كه اين داستانهاي عجيب و غريب را درباره اش مي شنوم ؟» از اينرو مشتاق بود كه عيسي را ملاقات كند.

غذا دادن به پنج هزار مرد
10 پس از مدتي ، رسولان برگشتند و عيسي را از آنچه كرده بودند، آگاه ساختند. آنگاه عيسي همراه ايشان ، بدور از چشم مردم ، بسوي شهر بيت صيدا براه افتاد. 11 اما عده بسياري از مقصد او باخبر شدند و بدنبالش شتافتند. عيسي نيز با خوشرويي ايشان راپذيرفت و باز درباره ملكوت خدا ايشان را تعليم داد و بيماران را شفا بخشيد.
12 نزديك غروب ، دوازده شاگرد عيسي آمده ، به او گفتند: «مردم را مرخص فرما تا به آباديهاي اطراف بروند و براي گذراندن شب ، جا و خوراك بيابند، چون در اين بيابان ، چيزي براي خوردن پيدا نمي شود.»
13 عيسي جواب داد: «شما خودتان به ايشان خوراك بدهيد!»
شاگردان با تعجب گفتند: «چگونه ؟ ما حتي براي خودمان ، چيزي جز پنج نان و دو ماهي نداريم ! شايد مي خواهي كه برويم و براي تمام اين جمعيت غذا بخريم ؟» 14 فقط تعداد مردها در آن جمعيت ، حدود پنج هزار نفر بود.
آنگاه عيسي فرمود: «به مردم بگوييد كه در دسته هاي پنجاه نفري ، بر روي زمين بنشينند.» 15 شاگردان همه را نشاندند.
16 عيسي آن پنج نان و دو ماهي را در دست گرفت و بسوي آسمان نگاه كرد و شكر نمود. سپس نانها را تكه تكه كرد و به شاگردانش داد تا در ميان مردم تقسيم كنند. 17 همه خوردند و سير شدند و دوازده سبد نيز از تكه هاي باقيمانده ، اضافه آمد.

اعتقاد پطرس درباره عيسي
18 يك روز كه عيسي به تنهايي دعا مي كرد، شاگردانش نزد او آمدند و او از ايشان پرسيد: «به نظر مردم ، من كه هستم ؟»
19 جواب دادند: «يحياي تعميد دهنده ، يا الياس نبي ، و يا يكي از پيغمبران قديم كه زنده شده است .»
20 آنگاه از ايشان پرسيد: «شما چه ؟ شما مرا كه مي دانيد؟»
پطرس در جواب گفت : «تو مسيح موعود هستي !»

عيسي مرگ خود را پيشگويي مي كند
21 اما عيسي ايشان را اكيداً منع كرد كه اين موضوع را با كسي درميان نگذارند. 22 سپس به ايشان فرمود: «لازم است كه من رنج و عذاب بسيار بكشم . بزرگان قوم ، كاهنان اعظم و علماي دين مرا محكوم كرده ، خواهند كشت . اما من روز سوم زنده خواهم شد!»
23 سپس به همه فرمود: «هر كه مي خواهد مرا پيروي كند، بايد از خواسته ها و آسايش خود چشم بپوشد و هر روز، زحمات و سختي ها را همچون صليب بر دوش بكشد و بدنبال من بيايد. 24 هر كه در راه من جانش را از دست بدهد، حيات جاودان را خواهد يافت ، اما هر كه بكوشد جانش را حفظ كند، حيات جاودان را از دست خواهد داد. 25 پس چه فايده اي دارد كه شخص تمام دنيا را به چنگ بياورد، اما حيات جاويد را از دست بدهد؟
26 «هر كه در اين جهان از من و سخنان من عار داشته باشد، من نيز وقتي در جلال خود و جلال پدر، با فرشتگان مقدس به جهان بازگردم ، از او عار خواهم داشت . 27 اما يقين بدانيد كه در اينجا كساني ايستاده اند كه تا ملكوت خدا را نبينند، نخواهند مرد.»

شاگردان جلال مسيح را مي بينند
28 هشت روز پس از اين سخنان ، عيسي به همراه پطرس ، يعقوب و يوحنا، بر فراز تپه اي برآمد تا دعا كند. 29 به هنگام دعا، ناگهان چهره عيسي نوراني شد و لباس او از سفيدي ، چشم را خيره مي كرد. 30و31 در همان حال ، دو مرد، يعني موسي و الياس ، با ظاهري پرشكوه و نوراني ظاهر شدند و با عيسي درباره مرگ او كه مي بايست طبق خواست خدا، بزودي در اورشليم واقع گردد، به گفتگو پرداختند.
32 اما در اين هنگام ، پطرس و دوستانش را خواب در ربوده بود. وقتي بيدار شدند، عيسي و آن دو مرد را غرق در نور و جلال ديدند. 33 هنگامي كه موسي و الياس آن محل را ترك مي كردند پطرس كه دستپاچه بود و نمي دانست چه مي گويد، به عيسي گفت : «استاد، چه عالي است ! همينجا بمانيم و سه سايبان بسازيم ، يكي براي تو، يكي براي موسي و يكي هم براي الياس .»
34 سخن پطرس هنوز تمام نشده بود كه ابري درخشان پديدار گشت و وقتي بر ايشان سايه انداخت ، شاگردان را ترس فرا گرفت . 35 آنگاه از ابر ندايي دررسيد كه «اينست پسر محبوب من . سخنان او را بشنويد!»
36 وقتي كه ندا خاتمه يافت ، متوجه شدند كه عيسي تنهاست . آنان تا مدتها، به كسي درباره اين واقعه چيزي نگفتند.

شفاي يك پسر غشي
37 روز بعد، وقتي از تپه پايين مي آمدند، با جمعيت بزرگي روبرو شدند. 38 ناگهان مردي از ميان جمعيت فرياد زد: «استاد، التماس مي كنم بر پسرم ، كه تنها فرزندم است ، نظر لطف بيندازي ، 39 چون يك روح پليد مرتب داخل وجود او مي شود و او را به فرياد كشيدن وامي دارد. روح پليد او را متشنج مي كند، بطوري كه از دهانش كف بيرون مي آيد. او هميشه به پسرم حمله مي كند و به سختي او را رها مي سازد. 40 از شاگردانت درخواست كردم كه اين روح را از وجود پسرم بيرون كنند، اما نتوانستند.»
41 عيسي فرمود: «شما مردم اين زمانه ، چقدر سرسخت و بي ايمان هستيد! تا كي اين وضع را تحمل كنم ؟ پسر را نزد من بياوريد!»
42 در همان هنگام كه پسر را مي آوردند، روح پليد او را تكان سختي داد و برزمين زد. پسر مي غلطيد و دهانش كف مي كرد. اما عيسي به روح پليد دستور داد كه بيرون بيايد. به اين ترتيب آن پسر را شفا بخشيد و به پدرش سپرد. 43 مردم همه از قدرت خدا شگفت زده شده بودند.
در همان حال كه همه با حيرت از كارهاي عجيب عيسي تعريف مي كردند، او به شاگردان خود فرمود: 44 «به آنچه مي گويم ، خوب توجه كنيد: مرا كه مسيح هستم بزودي به دست مردم تسليم خواهند كرد.» 45 اما شاگردان منظور او را نفهميدند، چون ذهنشان كور شده بود و مي ترسيدند در اين باره از او سؤال كنند.

چه كسي بزرگتر است ؟
46 سپس بين شاگردان عيسي اين بحث درگرفت كه چه كسي از همه بزرگتر است ! 47 عيسي كه متوجه افكار ايشان شده بود، كودكي را نزد خود خواند، 48 وبه ايشان فرمود: «هر كه افرادي اين چنين كوچك را بپذيرد، مرا پذيرفته است ؛ و هر كه مرا پذيرد، در حقيقت خدايي را كه مرا فرستاده پذيرفته است . بزرگي شما به اين بستگي دارد كه تا چه اندازه ديگران را مي پذيريد.»
49 شاگرد او، يوحنا گفت : «استاد، ما شخصي را ديديم كه با بر زبان آوردن نام تو، ارواح پليد را از وجود ديوانه ها بيرون مي كرد. ما نيز سعي كرديم مانع كار او شويم ، چون از گروه ما نبود!»
50 عيسي فرمود: «مانع او نشويد، چون كسي كه برضد شما نباشد، از شماست .»

حركت عيسي بسوي اورشليم
51 هنگامي كه زمان بازگشت عيسي به آسمان نزديك شد، با عزمي راسخ بسوي اورشليم براه افتاد. 52 او چند نفر را جلوتر فرستاد تا در يكي از دهكده هاي سامري نشين ، محلي براي اقامت ايشان آماده سازند. 53 اما اهالي آن دهكده ، ايشان را نپذيرفتند چون مي دانستند كه عازم اورشليم هستند. (سامريها و يهوديها، دشمني ديرينه اي با يكديگر داشتند.)
54 وقتي فرستادگان برگشتند و اين خبر را آوردند، يعقوب و يوحنا به عيسي گفتند: «استاد، آيا مي خواهي از خدا درخواست كنيم كه از آسمان آتش بفرستد و ايشان را از بين ببرد، همانگـونه كه اليـاس نيز كـرد؟» 55 اما عيسي ايشان را سرزنش نمود. 56 بنابراين از آنجا به آبادي ديگري رفتند.
57 در بين راه ، شخصي به عيسي گفت : «مي خواهم هر جا كه مي روي ، تو را پيروي كنم !»
58 عيسي در جواب فرمود: «روباه ها، لانه دارند و پرندگان ، آشيانه ! اما من حتي جايي براي خوابيدن ندارم !»
59 يكبار نيز او كسي را دعوت كرد تا پيروي اش نمايد. آن شخص پذيرفت اما خواست كه اين كار را به پس از مرگ پدرش موكول كند. 60 عيسي به او گفت : «بگذار كساني در فكر اين چيزها باشند كه حيات جاوداني ندارند. وظيفه تو اينست كه بيايي ومژده ملكوت خدا را در همه جا اعلام نمايي .»
61 شخصي نيز به عيسي گفت : «خداوندا، من حاضرم تو را پيروي كنم . اما بگذار اول بروم و از خانواده ام اجازه بگيرم !»
62 عيسي به او فرمود: «كسي كه تمام هوش و حواسش متوجه خدمت به من نباشد، لايق اين خدمت نيست !»

راهنما
لوقا 9 : 1 - 6، اعزام‌ دوازده‌ رسول‌ (به‌ توضيحات‌ مربوط‌ به‌ متي‌ 10 مراجعه‌ شود).
لوقا 9 : 7 - 9، حيرت‌ و گيجي‌ هيروديس‌ (به‌ توضيحات‌ مربوط‌ به‌ لوقا 3 : 1 - 20 مراجعه‌ شود).
لوقا 9 : 10 - 17، غذا دادن‌ به‌ 5000 نفر (به‌ توضيحات‌ مربوط‌ به‌ يوحنا 6 مراجعه‌ شود).
بين‌ آيات‌ 17 و 18 فاصلة‌ زماني‌ شامل‌ 8 ماه‌ وجود دارد.
لوقا 9 : 18 - 20، اعتراف‌ پطرس‌ (به‌ توضيحات‌ مربوط‌ به‌ متي‌ 16 : 13 - 20 مراجعه‌ شود).
لوقا 9 : 21 - 27، پيشگويي‌ مرگ‌ و قيام‌ (به‌ توضيحات‌ مربوط‌ به‌ مرقس‌ 9 : 30 - 32 مراجعه‌ شود).
لوقا 9 : 28 - 36، تبديل‌ هيئت‌ عيسي‌ (به‌ توضيحات‌ مربوط‌ به‌ مرقس‌ 9 : 2 - 13 مراجعه‌ شود).
لوقا 9 : 37 - 43، پسرك‌ مصروع‌ (به‌ توضيحات‌ مربوط‌ به‌ مرقس‌ 9 : 14 - 29 مراجعه‌ شود).
لوقا 9 : 43 - 45، پيشگويي‌ مجدد مرگ‌ و قيام‌ (به‌ توضيحات‌ مربوط‌ به‌ مرقس‌ 9 : 30 - 32 مراجعه‌ شود).


لوقا 9 : 46 - 48 . چه‌ كسي‌ از همه‌ بزرگتر است‌؟
اهميت‌ اين‌ موضوع‌ در اين‌ است‌ كه‌ اين‌ بحث‌ درست‌ پس‌ از ديدن‌ تبديل‌ هيئت‌ مسيح‌ در ميان‌ شاگردان‌ شروع‌ شد. نكتة‌ ديگري‌ كه‌ باعث‌ تأسف‌ است‌، اين‌ است‌ كه‌ شاگردان‌ درست‌ پس‌ از اينكه‌ عيسي‌ نزديك‌ بودن‌ مرگ‌ خود را خبر مي‌داد، اين‌ سؤال‌ را مطرح‌ نمودند. و بدتر از آن‌ هنگامي‌ كه‌ به‌ كفرناحوم‌ رسيدند، به‌ طرح‌ دوبارة‌ اين‌ موضوع‌ پرداختند (متي‌ 18 : 1 - 5 ؛ مرقس‌ 9 : 33 - 37). و دوباره‌ هنگامي‌ كه‌ زمان‌ مصلوب‌ شدن‌ مسيح‌ نزديك‌ بود، از عيسي‌ سؤال‌ كردند كه‌ كداميك‌ بزرگتر است‌ (به‌ توضيحات‌ مربوط‌ به‌ متي‌ 20 : 20 - 28 مراجعه‌ شود). حقيقتاً صبر و حوصلة‌ عيسي‌ نسبت‌ به‌ شاگردانش‌ و متقابلاً نسبت‌ به‌ هر يك‌ از ما چه‌ زياد است‌!
لوقا 9 : 49 - 50 . خادم‌ ناشناخته‌
اين‌ موضوع‌ در مرقس‌ 9 : 38 - 40 نيز ذكر شده‌ است‌. در اين‌ بخش‌، باز يوحنا مورد توبيخ‌ قرار مي‌گيرد، زيرا او اصرار داشت‌ كه‌ امتياز انجام‌ معجزات‌، منحصر به‌ رسولان‌ است‌. و درست‌ پس‌ از طرح‌ اين‌ موضوع‌، او مجدداً خشمناك‌ مي‌شود و مورد توبيخ‌ قرار مي‌گيرد (52 - 56). در اين‌ بخش‌ سه‌ بار يوحنا توبيخ‌ مي‌شود.


لوقا 9 : 51 - 19 : 28 . خدمت‌ در بيريه‌ و سپس‌ در يهوديه‌
فاصلة‌ زماني‌ مابين‌ عزيمت‌ نهايي‌ عيسي‌ از جليل‌ و هفتة‌ آخر، معمولاً تحت‌ عنوان‌ مأموريت‌ در بيريه‌ و يا مأموريت‌ بعدي‌ در يهوديه‌ ناميده‌ شده‌ است‌. بيريه‌ در بخش‌ شرقي‌ اردن‌ (نقشة‌ شمارة‌ 48) واقع‌ شده‌ بود و تحت‌ فرمانروايي‌ هيروديس‌ قرار داشت‌. يهوديه‌ در بخش‌ غربي‌ اردن‌ و تحت‌ فرمانروايي‌ پيلاطس‌ بود.


لوقا 9 : 51 . عزيمت‌ نهايي‌ از جليل‌
اين‌ مورد در متي‌ 19 : 1 و همچنين‌ مرقس‌ 10 : 1 ذكر شده‌ است‌. برخي‌ عقيده‌ بر اين‌ دارند كه‌ اين‌ واقعه‌ همزمان‌ با ديدار عيسي‌ از اورشليم‌ هنگام‌ عيد تجديد (ماه‌ دسامبر - دي‌ ماه‌) بوده‌ است‌ (يوحنا 10 : 22). بنابراين‌ مأموريت‌ در بيريه‌ و سپس‌ در يهوديه‌ مدت‌ زماني‌ شامل‌ چهار ماه‌ را در بر مي‌گيرد.


چهار بخش‌ مأموريت‌ بيريه‌ - يهوديه‌

متي‌ 19 و 20 لوقا 9 : 51 - 19 : 29
طلاق‌ (19 : 1 - 12) عدم‌ پذيرايي‌ سامريان‌ (9 : 51 - 56)
اطفال‌ (19 : 13 - 15) «روباهان‌ را سوراخها است‌» (9 : 57 - 62)
حاكم‌ جوان‌ ثروتمند (19 : 16 - 30) اعزام‌ 70 نفر (10 : 1 - 16)
كارگران‌ تاكستان‌ (20 : 1 - 6) بازگشت‌ 70 نفر (10 : 17 - 24)
پيشگويي‌ مرگ‌ و قيام‌ (20 : 17 - 19) سامري‌ نيكو (10 : 25 - 37)
تقاضاي‌ يعقوب‌ و يوحنا (20 : 20 - 28) مريم‌ و مرتا (10 : 38 - 42)
مردان‌ كور در اريحا (20 : 29 - 34) «دعاي‌ رباني‌» (11 : 1 - 4)
اصرار در دعا (11 : 5 - 13)
«به‌ ياري‌ بعلزبول‌» (11 : 14 - 26)
كلام‌ خدا (11 : 27 - 28)
آيت‌ يونس‌ (11 : 29 - 32)
چراغ‌ افروخته‌ (11 : 33 - 36)
«واي‌ بر شما فريسيان‌» (11 : 37 - 54)
گناه‌ غير قابل‌ آمرزش‌ (12 : 1 - 12)
احمق‌ ثروتمند (12 : 13 - 21)
گنج‌ در آسمان‌ (12 : 22 - 34)
غلام‌ بيدار و آماده‌ (12 : 35 - 40)
غلام‌ امين‌ (12 : 41 - 48)
«آتش‌ بر زمين‌» (12 : 49 - 53)

مرقس‌ 10 علايم‌ زمانها (12 : 54 - 59)
طلاق‌ (10 : 1 - 12) خون‌ جليليان‌ (13 : 1 - 5)
اطفال‌ (10 : 13 - 16) درخت‌ انجير بي‌ثمر (13 : 6 - 9)
حاكم‌ جوان‌ ثروتمند (10 : 17 - 31) شفاي‌ زن‌ گوژپشت‌ (13 : 10 - 17)
پيشگويي‌ مرگ‌ و قيام‌ (10 : 32 - 34) دانة‌ خردل‌، خميرمايه‌ (13 : 18 - 21)
تقاضاي‌ يعقوب‌ و يوحنا(10 : 35 - 45) كم‌ بودن‌ برگزيدگان‌ (13 : 22 - 30)
بارتيمائوس‌ كور (10 : 46 - 52) «به‌ آن‌ روباه‌ بگوييد» (13 : 31 - 35)
شفاي‌ مرد مبتلا به‌ استقاء (14 : 1 - 6) صدر نشيني‌ (14 : 7 - 11)
ضيافت‌ براي‌ فقيران‌ (14 : 12 - 14)
عذر و بهانه‌ها (14 : 15 - 24)
حمل‌ صليب‌ (14 : 25 - 35)
گوسفند گمشده‌، سكة‌ گمشده‌ (15 : 1 - 10)
پسر گمشده‌ (15 : 11 - 32) ناظر خائن‌ (16 : 1 - 17)
طلاق‌ (16 : 18) ايلعازر و مرد ثروتمند (16 : 19 - 31)
آمرزش‌ (17 : 1 - 4) قدرت‌ ايمان‌ (17 : 5 - 10)


يوحنا 7 - 11 ده‌ ابرص‌ (17 : 11 - 19)
عيد خيمه‌ها (7 : 1 - 52) آمدن‌ خداوند (17 : 20 - 37)
زن‌ بدكار (8 : 1 - 11) بيوه‌ زن‌ بينوا (18 : 1 - 8)
سخنراني‌ عيسي‌ (8 : 12 - 59) فريسي‌ و باجگير (18 : 9 - 14)
شفاي‌ مرد كور (9 : 1 - 41) اطفال‌ (18 : 15 - 17)
شبان‌ نيكو (10 : 1 - 21) حاكم‌ جوان‌ ثروتمند (18 : 18 - 30)
عيد تجديد (10 : 22 - 39) پيشگويي‌ مرگ‌ و قيام‌ (18 : 31 - 34)
در آن‌ سوي‌ اردن‌ (10 : 40 - 42) مرد كور اهل‌ اريحا (18 : 35 - 43)
زنده‌ كردن‌ ايلعازر (11 : 1 - 53) زكّي‌ باجگير (19 : 1 - 10)
در افرايم‌ (11 : 54 - 57) مثل‌ قنطارها (19 : 11 - 28)


لوقا 9 : 52 - 56 . رد شدن‌ عيسي‌ توسط‌ سامريان‌
هنگامي‌ كه‌ اهالي‌ اين‌ منطقه‌ عيسي‌ را نپذيرفتند، يعقوب‌ و يوحنا بسيار عصباني‌ شدند. به‌ همين‌ دليل‌ بعدها عيسي‌ لقب‌ «پسران‌ رعد» را به‌ آنها داد (مرقس‌ 3 : 17). عيسي‌ بدون‌ اينكه‌ تلخي‌ بدل‌ بگيرد، راهي‌ اورشليم‌ شد.


لوقا 9 : 57 - 62 «روباهان‌ را سوراخها است‌»
حدود يكسال‌ پيش‌ عيسي‌ همين‌ سخن‌ را به‌ يكي‌ از كاتبان‌ كه‌ طالب‌ متابعت‌ از عيسي‌ بود، گفت‌ (متي‌ 8 : 19 - 22). شايد او اين‌ پاسخ‌ را بارها به‌ خيلي‌ از كساني‌ كه‌ طالب‌ پيروي‌ از او بودند داده‌ بود. قطعاً پاسخ‌ عيسي‌ به‌ شخص‌ دوم‌ و سوم‌ بدان‌ معني‌ نبود كه‌ ما بايستي‌ نسبت‌ به‌ زندگي‌ زميني‌ خود بي‌توجه‌ باشيم‌. كلام‌ خدا بارها بر اين‌ مطلب‌ تأكيد مي‌كند كه‌ يكي‌ از برجسته‌ترين‌ نكات‌ زندگي‌ يك‌ فرد مسيحي‌ اين‌ است‌ كه‌ او در روابط‌ خانوادگي‌ خويش‌ شخصي‌ عاقل‌ باشد و حقوق‌ ديگران‌ را در نظر بگيرد و مخصوصاً در اوقات‌ تنگي‌ ماية‌ تسلي‌ آنان‌ گردد. اما در عين‌ حال‌، اين‌ بخش‌ نشانگر اين‌ مطلب‌ است‌ كه‌ امور روحاني‌ بايد در مرتبة‌ اهميت‌ و اولويت‌ خاصي‌ در زندگي‌ ما باشند، علي‌الخصوص‌ هنگام‌ بروز مخالفتها، بي‌درنگ‌ بايد خدا را و ملكوت‌ او را اول‌ انتخاب‌ نمود.
  • مطالعه 1110 مرتبه
  • آخرین تغییرات در %ب ظ, %02 %695 %1394 %15:%بهمن