الماس پادشاه

الماس پادشاه

الماس پادشاه

پادشاهی عادل در یک سرزمین زیبا حکمرانی می کرد. این پادشاه دو الماس کاملاً شبیه به هم داشت که در دنیا مانند آنها پیدا نمی شد. از ویژگیهای این دو الماس این بود که اگر بر زخمی خطرناک مالیده می شدند زخم سریع شفا می یافت.

ولی هیچکس از دو عدد بودن آنها مطلع نبود جز خود پادشاه. زیرا پادشاه تاجی داشت که روی آن جای فقط یک الماس بود. و مردم همیشه یک الماس را می دیدند و آنرا نشانه پادشاهی می دانستند. این پادشاه در عدل و انصاف و محبت معروف بود به طوری که می گفتند او با فرزندان و خانواده خود نیز مانند مردم عادی رفتار کرده و قانون را برای همه یکسان اجرا می کند. 

پادشاه دارای دو پسر بود، پسر بزرگتر که همپای پدر در کار سلطنت او را یاری می کرد و پسر کوچکتر که هنوز دوران جوانی و کسب تجربه را طی می کرد . 

سرزمین دیگری بود که پادشاه ظالمی داشت و این پادشاه ظالم در مقایسه با پادشاه عادل قدرتی نداشت ولی همواره سعی می کرد به هر شکلی که می تواند به کشور پادشاه عادل ضرری برساند.

روزی از روزها پسر کوچک پادشاه عادل قصه ما در حین گردش و تفریح وارد سرزمین ظالم می شود و بر حسب اتفاق در راه با پادشاه ظالم برخورد می کند. ولی آن پسر او را نمی شناخت و نمی دانست این همان پادشاه ظالمی است که دشمن سرزمینش است . اما برعکس پادشاه ظالم این پسر را خوب می شناخت . پس سریع دست به کار شد و سعی کرد از فرصت بدست آمده نهایت استفاده را بکند . او شروع به صحبت با پسر کرد بدون اینکه به او بگوید او را می شناسد و با حرفهای زیبا و محبت کردن به او دل پسر را بدست آورد و اعتماد او را جلب کرد و در فرصت مناسب نقشه خود را عملی کرد . او به پسر گفت : تو با این هوش و استعدادی که داری لایق پادشاهی هستی، و تنها چیزی که لازم داری نشان پادشاهی است و این نشان نیز یگانه الماسی است که پادشاه بر روی تاج خود می گذارد. اگر تو آن الماس را داشته باشی یقیناً تو پادشاه خواهی بود. بعد از اینکه صحبتهای این دو به پایان رسید از هم جدا شده و پسر به کاخ پادشاهی برگشت در حالی که حرفهای پادشاه ظالم او را شدیداً تحت تأثیر قرار داده بود. تا اینکه یک شب او تصمیم می گیرد الماس روی تاج را بدزد و فرار کند و خود پادشاهی مستقل شود . پس او در فرصت مناسب الماس را ربوده و از کاخ فرار می کند. پسر سریع به بندر رفته و سوار کشتی شده تا از سرزمین تحت حاکمیت پدرش خارج شود اما در طی سفر روی کشتی او دچار دریازدگی می شود و وقتی که به لبه کشتی می رود تا در داخل آب غذایی که خورده بالا بیاورد ، ناگهان الماس از جیبش به دریا می افتد . پسر از شدت ناراحتی آهی می کشد و از حال می رود وقتی که بهوش می آید شروع به تفکر می کند . آری او متوجه می شود که نه تنها دیگر نمی تواند پادشاه شود بلکه حتی نمی تواند نزد پدرش برگردد چون پدر او آنقدر عادل بود که به این نکته که او پسرش هست توجه نکرده و او را به محکوم خواهد کرد ،حکمی که برای هرکس دیگری هم که چنین خطایی از او سر می زد اجرا می شد. 

پسر تصمیم می گیرد که دنیا را بگردد شاید بتواند الماسی مشابه آن که دزدیده بود پیدا کند غافل از اینکه چنین چیزی امکان ندارد.

اما در کاخ شاه عادل همه ناراحت بودند و بیش از همه خود پادشاه، چراکه او پسری را که خیلی دوست می داشت از داده بود. شاه چه می توانست بکند . همه مردم منتظر عکس العمل شاه بودند ، شاهی که او را هم عادل می دانستند و هم با محبت. اکنون مسئله ای پیش آمده بود که شاه باید یکی از آنها را زیر پا می گذاشت.

شاه فرمانی صادر می کند و می گوید اگر پسر با الماس بازگردد و آنرا پس دهد و بابت کاری که کرده ابراز پشیمانی نموده و معذرت بخواهد او را خواهد بخشید و برای اینکار زمانی را مشخص می کند تا اگر پسر قبل از این زمان برگردد و کاری که از او خواسته شده انجام دهد بخشوده خواهد شد در غیر این صورت محکوم به مرگ خواهد شد. 

پادشاه ظالم که از این مسئله با خبر می شود افراد خود را بدنبال پسر فراری فرستاده او را پیدا می کند و نزد خود می برد و وقتی که متوجه می شود او الماس را گم کرده بسیار خوشحال می گردد، چون باخود می اندیشد که هم برای همیشه پسر را از پادشاه عادل جدا کرده و هم می تواند از پسر به هر شکلی که می خواهد استفاده کند چون او دیگر در دستان او اسیر است و نمی تواند نزد پدرش بازگردد. پس پادشاه ظالم سریع نامه یی نزد پادشاه عادل فرستاده به او خبر می دهد که پسرش در کاخ اوست و الماس را هم در درون دریا گم کرده بنابراین اگر پادشاه عادل مایل است پسرش را نزد او می فرستد تا خود با دستان خود پسرش را که دوست دارد بکشد یا پسر همانجا باقی بماند و او را خدمت کند.

وقتی پادشاه عادل از این موضوع با خبر می شود خیلی ناراحت می گردد و به فکر راه چاره می افتد. او یادش می آید که الماس دزدیده شده مشابهی دارد که فقط او از آن با خبر است و هیچکس از این موضوع اطلاع ندارد . پس با خود می اندیشد اگر این الماس را به شکلی به پسر کوچکش برساند و پسر با الماس به نزد او بیاید و معذرت بخواهد مشکل حل می شود اما چگونه اینکار ممکن است. به چه کسی می تواند اعتماد کند که لیاقت چنین کاری را داشته باشد، و به خیانت نکند؟ در این لحظه به فکر پسر بزرگش می افتد تنها کسی که می تواند چنین مأموریتی را انجام دهد اما این خطر بسیار بزرگیست، چون اگر پسر بزرگ که برای رسیدن به پسر کوچک باید با نیروهای شاه ظالم بجنگد اگر کشته شود او هر دو پسر خود را از دست خواهد داد و از طرف دیگر این مسئله باید کاملاً مخفی بماند و بنابراین نمی تواند با سربازان خود از پسر حمایت کند و پسر به تنهایی بدون کمک او باید این مأموریت را انجام دهد. بالاخره پادشاه خوب نقشه خود را با پسر بزرگش در میان می گذارد و پسر بزرگ با از خود گذشتگی می پذیرد چنین کاری را بکند هرچند که هردو مطمئن نبودند که حتی اگر در اجرای نقشه موفق شوند پسر کوچک حاضر بازگشت باشد؟

پسر بزرگ الماس را از پدر گرفته و به راه می رسد وقتی به کاخ پادشاه ظالم می رسد، با سربازان کاخ درگیر شده و آنها را نابود می کند. خبر به پادشاه ظالم می رسد و او خود به سراغ پسر بزرگ آمده با او می جنگد . پسر کوچک که در کاخ بود پس از آگاه شدن از ماجرا به محل درگیری آن دو نفر می آید و در این هنگام پادشاه ظالم با شمشیر خود ضربه ایی خطرناک بر پسر بزرگ می زند و زخمی کشنده بر بدن او ایجاد می کند . پسر کوچک وقتی وضع را چنین می بیند صریع برادر زخمی خود را برداشته و از کاخ فرار می کند. پادشاه ظالم خوشحال از این پیروزی با خود می گوید با زخمی که پسر بزرگ برداشته حتماً خواهد مرد و پسر کوچک هم که در نزد پدرش مرده ایی بیش نیست و با این حساب حکومت پادشاه عادل بی جانشین می ماند. و اما دو برادر وقتی از کاخ پادشاه خارج می شوند برادر کوچکتر برادر بزرگتر را که زخمی است به جای امنی برده و شروع به رسیدگی به زخم او می کند اما در این لحظه پسر بزرگ الماس را بیرون آورده و بر زخم خود می گذارد و زخم سریع شفا می یابد . سپس الماس را در دستان پسر کوچکتر قرار داده و تمام ماجرا را برای او تعریف می کند و به او می گوید که اگر مایل است به نزد پدرشان برگردد و با دادن الماس به پدر به تلافی الماس گمشده و معذرت خواهی زندگی جدیدی را آغاز کند. سپس پسر بزرگتر نزد پدر باز می گردد و پسر کوچکتر را با الماس تنها می گذارد تا تصمیم بگیرد.

وقتی پسر بزرگتر نزد پادشاه می رسد گروه ویژه ای را نزد پسر کوچک می فرستد تا اگر او تصمیم گرفت نزد پدر برگردد او را در راه رسیدن به کاخ کمک کنند. چراکه می دانست وقتی پادشاه ظالم از ماجرا با خبر شود بسیار ناراحت شده و دست به هر کاری می زند تا پسر کوچک نزد پدرش باز نگردد چراکه پسر بزرگ حکومت او را نابود کرده بود و زمان کوتاهی فرصت داشت تا مانع برگشت پسر کوچک شود و به این ترتیب کمی از درد نابودی خود را تسکین دهد. 

پسر کوچک نیز زمان زیادی نداشت او با تمام اشتباهاتش با آنکه باید تنبیه می شد و می مرد، مورد لطف و محبت پدرش و فداکاری برادرش قرار گرفته بود و در مدت کمی که از زمان تأیین شده پدرش برای برگشت او باقی بود باید تصمیم می گرفت.

 

 

خواننده عزیز این داستان، داستان زندگی هرکدام از ما انسانها می باشد که در نقش پسر کوچک بازی می کنیم .

خدا هم همان پادشاه عادل است و پسر بزرگ عیسی مسیح و پادشاه ظالم شیطان و صلیب عیسی مسیح و زجر او برروی صلیب و مرگش همان الماس است که ما برای تاوان در دست داریم برای برگشت. هر گاه که ما خود را با الماس در دستمان و توبه تسلیم خدا کنیم همانند عیسی مسیح که از مرگ قیام کرد ما نیز که بر اثر گناهانمان نزد خدا مرده به حساب می آییم حیاتی تازه می یابیم. گروه ویژه همان روح القدس است که عیسی مسیح برای هدایت و تنها نبودن ما و رساندن ما به منزل آسمانی برای ما می فرستد.

  • مطالعه 1356 مرتبه

مطالب مرتبط

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • 68
  • 69
  • 70
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79
  • 80
  • 81
  • 82
  • 83
  • 84
  • 85
  • 86
  • 87
  • 88
  • 89
  • 90
  • 91
  • 92
  • 93
  • 94
  • 95
  • 96
  • 97
  • 98
  • 99
  • 100
  • 101
  • 102
  • 103
  • 104
  • 105
  • 106
  • 107
  • 108
  • 109
  • 110
  • 111
  • 112
  • 113
  • 114
  • 115
  • 116
  • 117
  • 118
  • 119
  • 120
  • 121
  • 122
  • 123
  • 124
  • 125
  • 126
  • 127
  • 128
  • 129
  • 130
  • 131