خداوندا، از قایق من استفاده کن!

خداوندا، از قایق من استفاده کن!

شمعون همانطور که داشت تور ماهی گیری را رفو می کرد، بالا را نگاه کرد تا فرد قدبلندی را که داشت قایق را لمس می کرد ببیند. آن شخص عیسی بود که شمعون او را قبلاً در یهودیه، جایی که یحیی تعمید دهنده تعلیم می داد، دیده بود.

 

شمعون شنیده بود که خود عیسی آن روزها تعلیم می داد. عیسی همانطوریکه درزهای قایق را لمس می کرد، کار دست روی قایق را تحسین کرده و گفت: « خیلی صاف است. ». شمعون جواب داد: « بنیامین قایق ساز، سال پیش تمامش کرد. آخرین قایقی که قبل مرگش ساخت. ». عیسی دستش را روی تخته های کنار قایق کشید و گفت: « خیلی کیپ است. این زبانه ها بخوبی با هم جفت و جور شدند؛ بایستی وقت زیادی برده باشد. ».

شمعون تورش را روی زمین گذاشت و گفت: « درسته، زمان زیادی...». گپ و صحبت از رفو کردن تورها لذت بخشتر بود. او ادامه داد: « برای بنیامین و پسرش هفت ماه طول کشید. آنقدر طول کشید که فکر کردم هرگز تمام نخواهد شد. البته پول زیادی ام از من گرفت. امّا احتمالاً بهترین قایق در این دریاچه مال من است. ». شمعون بلند شد و قایق را به طرف ساحل سنگی کشید و گفت: « به نظر می آید که از چوب سر در می آورید.».

عیسی گفت: « من نجارم، پدرم هم همینطور.». عیسی دستش را دراز کرد و گفت: « از دیدنت خوشحالم. میشه نگاهی به داخل قایقت بیندازم؟ ». شمعون لحظه ای تأمّل کرد؛ چونکه قایق نویی بود و نمی خواست کسی به آن آسیبی برساند، مخصوصاً کسی که از قایقرانی سر رشته ای نداشته باشد. امّا بالاخره غرورش بر اضطرابش چیره شد و گفت: « حتماً، ولی مواظب آن طنابها باشید که به پاتون گیر نکنه. ».

عیسی داخل قایق شد و آن را به دقت بررسی کرد: سکان، کف قایق و تیر بادبان را. همانطور که از قایق بیرون می آمد گفت: « بنیامین قایق بسیار خوبی برای تو ساخته.». « راستی امروز عصری برای مردم در این ساحل می خواهم صحبت کنم، می شه لطف کنید و کمک کنی که مردم در کنار ساحل بنشینند. من امشب به یک حامی احتیاج دارم. ». او با خوشحالی از اینکه به او احتیاج داشت و این واقعیت که یک نجار از قایقش تعریف کرده بود، قایقی که خود می دانست که سازۀ خوبی است، به عیسی گفت: « البته، اگر کاری از دستم ساخته باشد، خوشحال می شوم آنرا انجام بدم، عیسی. ».

آن روز عصر وقتی که شمعون جمعیت را ساکت کرد و سرجایشان نشانید، شیفته و بهت زده نشت تا به صحبتهای عیسی گوش کند. عیسی وعظ کرده و می گفت: « کوری را که شفا پیدا کرد نشانۀ وجود قدرت خدا در میان شماست؛ قدرتی که اینجاست تا زندگی شما را شفا داده و به شما شادی عطا کند. ملکوت خدا اینجاست. برگشته تا خدا زندگی شما را به راستی هدایت کند. » این تعالیم مانند سخنرانیهای معلمینی که از این و از آن استاد نقل قول می کنند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند، نبود.

عیسی با چنان اقتدار و جسارتی تعلیم می داد که فریسیان عدالت نما را در میان جمعیت ساکت و مردم معمولی را از شرم و توبه به گریه می اندخت. وقتی خورشید غروب کرد و مردم بلند شدند که آنجا را ترک کنند، شمعون، آن ماهی گیر بد زبان و پرسروصدا، به خود می لرزید. آیا او برای ملکوت خدا و مسیح موعود حاضر بود؟ او فقط یک ماهی گیر خوب بود. امّا آیا انسان خوبی هم بود؟ نه واقعاً. الآن زمانی برای عکس العمل و پاسخ نیست. مردان کفرناحومی به سرعت خود را برای ماهی گیری شب دیگری حاضر می کنند. شمعون و برادرش آندریاس قایق را از ساحل برداشته و قبل از اینکه به داخل آن بپرند، آنرا بطرف دریا هل می دهند. چندین متر که پارو می زنند، تورهای خود را به آب پرتاب می کنند. آنها تمام شب، بارها و بارها تور را پرتاب کرده و دوباره جمع می کنند. صبحگاه از راه می رسد و آسمان به رنگ صورتی تغییر می یابد. شمعون و آندریاس آخرین تورشان را جمع می کنند و بطرف ساحل برای فروختن آنچیزی که گرفته اند و کمی خواب، حرکت می کنند. شب طولانی بود، امّا بهترین صید این هفته را گرفته اند.

صدایی در طول آب طنین می اندازد: « شمعون...شمعون...». شمعون منتظر می ماند که تور به داخل آب برود و بعد به بالا نگاه می کند.عیسی بود، همانکسی که حرفهایش درمورد ملکوت خدا، تمام زمان مشقت دیشب، ذهن او را مشغول کرده و او را به چالش کشانیده بود. برای سومین بار او را صدا زد: « شمعون ». شمعون دستش را به نشانۀ تشخیص او بلند کرد. کلماتش دقیق، کوتاه و مصر بودند: « دنبالم بیا. دنبالم بیا تا تو را صیّاد مردم گردانم. ». صیّاد مردم؟ بجای ماهی، انسان بگیرم؟ منظورش چه می تواند باشد؟ امّا عیسی همچنان او را صدا می زد. تور هنوز همانجایی بود که شمعون آنرا پرت کرده بود و با حبابهای زیادی به داخل آب فرو می رفت؛ امّا شمعون و آندریاس هردو در طرف دیگر قایق به طرف ساحل شنا می کردند. آنها همانطور که قطرات آب از آنها می چکید، نزد عیسی زانو زده بودند. شمعون می توانست روی موهای خیس و درهم و برهمش، دست معملم را حس کند.

عیسی گفت: « شمعون، مرا متابعت کن. ». شمعون به بالا نگاه کرد و گفت: « خداوندا، دنبال تو می آیم. به کجا می روی؟ ». عیسی گفت: « خواهی دید. » و دست او را به آرامی گرفت تا بلند شود و ادامه داد: « و شمعون، به قایقت هم احتیاج دارم. ». قایق نو اش، فخر قایقهای شهر، عیسی با قایق چکار دارد؟ شمعون بالا را نگاه کرده و به آرامی جواب می دهد: « حتماً، می توانید از آن استفاده کنید....وقتی احتیاجی بهش نداشته باشم. ». عیسی اصرار می کند: « امّا من به آن احتیاج دارم. قایق مال توست. مگه اینطور نیست؟ ». « البته خداوندا، قایق یکجا برای من است. سه سال طول کشید تا بتوانم قیمتش را پرداخت کنم. ». « و تو تصمیم گرفتی که مرا دنبال کنی. اینطور نیست شمعون؟ ». « البته خداوندا ».

عیسی جواب می دهد: « پس قایقت هم باید مرا دنبال کند. نه فقط تو، بلکه تمام وجودت و هرچه که به تو تعلق دارد، باید مرا دنبال کند و هر موقع نیازی به آنها باشد، بایستی دردسترسم باشند. ». شمعون شرمنده می شود: « بله خداوندا، لطفاً قایق ماهی گیری من را بردارید و هر موقع می خواهید از آن استفاده کنید...می خواهم واقعاً خودخواهی من را ببخشید. ». « شمعون تو خانه داری؟ ». « بله خداوندا، دارم. ». « من نیاز دارم که از آن هم استفاده کنم. ». « خانۀ من؟ ». « خوب، عیسی، نمی دانم چگونه اینرا بگویم. امّا مادرزن من با ما زندگی می کند و درحال حاضر حالش خوش نیست. مطمئن نیستم با تبی که دارد می توانیم مزاحمش شویم یا نه...». « قایقت، خانه ات و خود تو بایستی همه مرا متابعت کنند، شمعون. ». « بله خداوندا. » « و من مراقب مادر زنت هستم. خودت خواهی دید. چرا راه را نشان نمی دهی؟ ».

شمعون پاسخ می دهد: « بله، خداوندا. » و عیسی، شمعون و آندریاس، همانطوریکه خورشید از سر تپه در حال غروب کردن است، از ساحل بطرف شهر می روند. این داستان کاملاً ساختگی است و در سپتامبر 1997 در جلیل نوشته شده است. این داستان برداشتی از یوحنا 1 : 35 ـ 42 و متی 4 : 12 ـ 22 می باشد. البته اینرا می دانید که وقتی عیسی به خانه می رود، مادرزن پطرس را از تبش شفا می دهد و از خانه به عنوان جایگاهی برای شفا و بسیاری از اعمال و تعالیمش استفاده می کند. از آن قایق هم برای حمل عیسی و شاگردان در جلیل استفاده می شود. شما چه چیزی دارید که بایستی عیسی را دنبال کند؟

 


مترجم: آرش

  • مطالعه 462 مرتبه

مطالب مرتبط

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • 68
  • 69
  • 70
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79
  • 80
  • 81
  • 82
  • 83
  • 84
  • 85
  • 86
  • 87
  • 88
  • 89
  • 90
  • 91
  • 92
  • 93
  • 94
  • 95
  • 96
  • 97
  • 98
  • 99
  • 100
  • 101
  • 102
  • 103
  • 104
  • 105
  • 106
  • 107
  • 108
  • 109
  • 110
  • 111
  • 112
  • 113
  • 114
  • 115
  • 116
  • 117
  • 118
  • 119
  • 120
  • 121
  • 122
  • 123
  • 124
  • 125
  • 126
  • 127
  • 128
  • 129
  • 130
  • 131