9 ایمان آوردن رسولان

ترجمه شریف گویا

ترجمه شریف اعمال رسولان


تغییر زندگی شائول


1. شائول از تهدید و کشتن پیروان خداوند بهیچ نحوی دست بردار نبود. او پیش کاهن اعظم رفت
2. و تقاضای معرفی نامه هائی برای کنیسه های دمشق کرد تا چنانچه مرد یا زنی را از اهل طریقت پیدا کند آنها را دستگیر کرده به اورشلیم آورد.
3. شائول هنوز به دمشق نرسیده بود که ناگهان نزدیک شهر نوری از آسمان در اطراف او تابید.
4. او به زمین افتاد و صدائی شنید که میگفت : « ای شائول ، شائول ، چرا بر من جفا میکنی ؟»
5. شائول پرسید : « خداوندا تو کیستی ؟» پاسخ آمد : « من عیسی هستم ، همان کسی که تو بر او جفا میکنی ،
6. ولی برخیز و به شهر برو و در آنجا به تو گفته خواهد شد که چه باید بکنی .»
7. در این هنگام همسفران شائول خاموش ماندند زیرا گرچه صدا را می شنیدند ولی کسی را نمیدیدند.
8. پس شائول از زمین برخاست و با اینکه چشمانش باز بود چیزی نمیدید. دستش را گرفتند و او را به دمشق هدایت کردند.
9. در آنجا سه روز نابینا ماند و چیزی نخورد و ننوشید.
10. یکی از ایمانداران به نام حنانیا در شهر دمشق زندگی میکرد. خداوند در رؤیا به او ظاهر شد و فرمود :« ای حنانیا» او پاسخ داد : « بله ای خداوند ، آماده ام .»
11. خداوند فرمود: « برخیز و به کوچه ای که آنرا « راست » می نامند برو و در خانۀ یهودا سراغ شخصی به نام شائول طرسوسی را بگیر. او به دعا مشغول است
12. و در رویا مردی را دیده است به نام حنانیا که میآید و بر او دست میگذارد و بینائی او را باز میگرداند . »
13. حنانیا عرض کرد : « خداوندا در باره این شخص وآنهمه آزار که او به قوم تو در اورشلیم رسانیده است چیزهائی شنیده ام
14. و حالا از طرف سران کاهنان اختیار یافته و به اینجا آمده است تا همۀ کسانی را که به تو روی می آورند دستگیر کند.»
15. اما خداوند به او گفت : « تو باید بروی زیرا این شخص وسیله ای است که من انتخاب کرده ام تا نام مرا به ملت ها و پادشاهان آنان و قوم اسرائیل اعلام نماید.
16. خود من به او نشان خواهم داد که چه رنجهای بسیاری بخاطر نام من متحمل خواهد شد.»
17. پس حنانیا رفت ، وارد آن خانه شد و دست بر شائول گذاشت و گفت :« ای برادر ، ای شائول ، خداوند یعنی همان عیسائی که بین راه به تو ظاهر شد مرا فرستاده است تا تو بینائی خود را بازیابی و از روح القدس پر گردی .»
18. در همان لحظه چیزی مانند پوسته از چشمان شائول افتاد و بینائی خود را بازیافت و برخاسته تعمید گرفت .
19. بعد از آن غذا خورد وقوت گرفت.

بشارت شائول در دمشق

شائول مدتی در دمشق با ایمانداران بسر برد
20. ولی طولی نکشید که در کنیسه های دمشق بطور آشکار اعلام میکرد که عیسی ، پسر خدا است.
21. هر کس سخنان او را میشنید در حیرت میافتاد و میگفت : « مگر این همان کسی نیست که در اورشلیم کسانی که نام عیسی را بر زبان می آوردند نابود میکرد؟ و آیا منظور او از آمدن به اینجا فقط این نیست که آنان را بگیرد و بدست سران کاهنان بسپارد ؟ »
22. اما قدرت کلام شائول روز به روز بیشتر می شد و یهودیان دمشق را با دلایل انکارناپذیر مجاب می ساخت که عیسی، مسیح موعود است.
23. پس از مدتی یهودیان توطئه کردند تا او را بقتل برسانند.
24. اما شائول از نیت آنان با خبر شد . یهودیان حتی دروازه های شهر را شب و روز تحت نظر داشتند تا او را بکشند،
25. ولی شاگردان او شبانه او را در داخل سبدی گذاشتند و از دیوار شهر به پائین فرستادند .

شائول در اورشلیم

26. وقتی شائول به اورشلیم رسید سعی نمود به سایر شاگردان عیسی ملحق شود ، اما آنان از او بیم داشتند زیرا قبول نمیکردند که او واقعأ پیرو عیسی شده باشد.
27. بهر حال برنابا او را برداشت و به حضور رسولان آورد و برای ایشان شرح داد که چگونه او در راه دمشق خداوند را دیده و چطور خداوند با او سخن گفته و به چه ترتیب شائول در دمشق بی باکانه به نام عیسی وعظ کرده است.
28. به این ترتیب شائول در اورشلیم با آنان آمد و رفت پیدا کرد و آشکارا بدون ترس به نام خداوند موعظه میکرد
29. و با یهودیان یونانی زبان مباحثه و گفتگو مینمود به طوریکه آنان قصد جان او را داشتند.
30. وقتی برادران از این موضوع آگاه شدند شائول را به قیصریه رسانیدند و او را روانۀ طرسوس کردند.
31. باین ترتیب کلیسا در سراسر یهودیه و جلیل و سامره آرامش یافت.در حالیکه آنان در خدا ترسی و تقویت روح القدس بسر میبردند ، کلیسا از لحاظ نیرو و تعداد رشد میکرد.

پطرس در لده و یافا

32. پطرس از همه جا دیدن میکرد و یکبار نیز به دیدن مقدسین مقیم لده رفت.
33. در آنجا شخصی را بنام اینیاس که به مدت هشت سال مفلوج و بستری بود دید.
34. پطرس به او گفت :« ای اینیاس ، عیسی میسح ترا شفا میبخشد . بلند شو و رختخواب خود را جمع کن .» او فورأ از جا برخاست
35. و جمیع ساکنان لده و دشت سارون او را دیدند و به خداوند روی آوردند.
36. در یافا یکی از ایمانداران که زنی بنام طبیتا بود زندگی میکرد ( ترجمۀ یونانی نام او دورکاس به معنی آهو است ) این زن که بسیار نیکو کار و بخشنده بود
37. در این زمان بیمار شد و فوت کرد. او را غسل دادند و در بالاخانه ای گذاشتند.
38. ایمانداران که شنیده بودند پطرس در لده است به سبب نزدیکی لده به یافا دو نفر را پیش او فرستادند و تقاضا نمودند : «هر چه زودتر خود را به ما برسان .»
39. پطرس بیدرنگ به اتفاق آنان حرکت کرد و همینکه به آنجا رسید او را به آن بالا خانه بردند. بیوه زنان گریه کنان دور او را گرفتند و همۀ پیراهن ها و لباسهائیرا که دورکاس در زمان حیات خود دوخته بود به او نشان دادند.
40. پطرس همۀ آنان را از اطاق بیرون کرد. سپس زانو زد و دعا نمود و رو به جسد کرده گفت : « ای طبیتا برخیز.» او چشمان خود را گشود و وقتی پطرس را دید راست نشست.
41. پطرس دست خود را به او داد و او را روی پا بلند کرد. سپس مقدسین و بیوه زنان را صدا زد و او را زنده به ایشان سپرد.
42. این موضوع در سراسر یافا منتشر شد و بسیباری به خداوند ایمان آوردند.
پطرس روزهای زیادی در یافا ماند و با شمعون دباغ زندگی میکرد.
ترجمه قدیمی(اعمال رسولان)



ايمان‌ آوردن‌ سولس‌
امّا سولس‌ هنوز تهديد و قتل‌ بر شاگردان‌خداوند همي‌ دميد و نزد رئيس‌ كَهَنَه‌ آمد، 2 و از او نامه‌ها خواست‌ به‌سوي‌ كنايسي‌ كه‌ در دمشق‌ بود تا اگر كسي‌ را از اهل‌ طريقت‌ خواه‌ مرد و خواه‌ زن‌ بيابد، ايشان‌ را بند برنهاده‌، به‌ اورشليم‌ بياورد.
3 و در اثناي‌ راه‌، چون‌ نزديك‌ به‌ دمشق‌ رسيد، ناگاه‌ نوري‌ از آسمان‌ دور او درخشيد 4 و به‌ زمين‌ افتاده‌، آوازي‌ شنيد كه‌ بدو گفت‌: «اي‌ شاؤل‌، شاؤل‌، براي‌ چه‌ بر من‌ جفا مي‌كني‌؟» 5 گفت‌: «خداوندا تو كيستي‌؟» خداوند گفت‌: «من‌ آن‌ عيسي‌ هستم‌ كه‌ تو بدو جفا مي‌كني‌. 6 ليكن‌ برخاسته‌، به‌ شهر برو كه‌ آنجا به‌ تو گفته‌ مي‌شود چه‌ بايد كرد.»
7 امّا آناني‌ كه‌ همسفر او بودند، خاموش‌ ايستادند چونكه‌ آن‌ صدا را شنيدند، ليكن‌ هيچ‌كس‌ را نديدند. 8 پس‌ سولس‌ از زمين‌ برخاسته‌، چون‌ چشمان‌ خود را گشود، هيچ‌كس‌ را نديد و دستش‌ را گرفته‌، او را به‌ دمشق‌ بردند، 9 و سه‌ روز نابينا بوده‌، چيزي‌ نخورد و نياشاميد.
10 و در دمشق‌، شاگردي‌ حنانِيا نام‌ بود كه‌ خداوند در رؤيا بدو گفت‌: «اي‌ حنّانيا!» عرض‌ كرد: «خداوندا لبّيك‌!» 11 خداوند وي‌ را گفت‌: «برخيز و به‌ كوچه‌اي‌ كه‌ آن‌ را راست‌ مي‌نامندبشتاب‌ و در خانه‌ يهودا، سولس‌ نامِ طرسوسي‌ را طلب‌ كن‌ زيرا كه‌ اينك‌ دعا مي‌كند، 12 و شخصي‌ حنّانيا نام‌ را در خواب‌ ديده‌ است‌ كه‌ آمده‌، بر او دست‌ گذارد تا بينا گردد.» 13 حنّانيا جواب‌ داد كه‌ «اي‌ خداوند، درباره‌ اين‌ شخص‌ از بسياري‌ شنيده‌ام‌ كه‌ به‌ مقدّسين‌ تو در اورشليم‌ چه‌ مشقّت‌ها رسانيد، 14 و در اينجا نيز از رؤساي‌ كَهَنَه‌ قدرت‌ دارد كه‌ هر كه‌ نام‌ تو را بخواند، او را حبس‌ كند.» 15 خداوند وي‌ را گفت‌: «برو زيرا كه‌ او ظرف‌ برگزيده‌ من‌ است‌ تا نام‌ مرا پيش‌ امّت‌ها و سلاطين‌ و بني‌اسرائيل‌ ببرد. 16 زيرا كه‌ من‌ او را نشان‌ خواهم‌ داد كه‌ چقدر زحمت‌ها براي‌ نام‌ من‌ بايد بكشد.»
17 پس‌ حنّانيا رفته‌، بدان‌ خانه‌ درآمد و دستها بر وي‌ گذارده‌، گفت‌: «اي‌ برادر شاؤل‌، خداوند يعني‌ عيسي‌ كه‌ در راهي‌ كه‌ مي‌آمدي‌ بر تو ظاهر گشت‌، مرا فرستاد تا بينايي‌ بيابي‌ و از روح‌القدس‌ پر شوي‌.» 18 در ساعت‌ از چشمان‌ او چيزي‌ مثل‌ فلس‌ افتاده‌، بينايي‌ يافت‌ و برخاسته‌، تعميد گرفت‌. 19 و غذا خورده‌، قوّت‌ گرفت‌ و روزي‌ چند با شاگردان‌ در دمشق‌ توقّف‌ نمود. 20 و بي‌درنگ‌، در كنايس‌ به‌ عيسي‌ موعظه‌ مي‌نمود كه‌ او پسر خداست‌. 21 و آناني‌ كه‌ شنيدند تعجّب‌ نموده‌، گفتند: «مگر اين‌ آن‌ كسي‌ نيست‌ كه‌ خوانندگان‌ اين‌ اسم‌ را در اورشليم‌ پريشان‌ مي‌نمود و در اينجا محضِ اين‌ آمده‌ است‌ تا ايشان‌ را بند نهاده‌، نزد رؤساي‌ كَهَنَه‌ برد؟» 22 امّا سولس‌ بيشتر تقويت‌ يافته‌، يهوديانِ ساكن‌ دمشق‌ را مجاب‌ مي‌نمود و مبرهن‌ مي‌ساخت‌ كه‌ همين‌ است‌ مسيح‌. 23 امّا بعد از مرور ايام‌ چند يهوديانْ شورا نمودند تا او را بكشند. 24 ولي‌ سولس‌ از شوراي‌ ايشان‌ مطلّع‌ شد و شبانه‌روز به‌ دروازه‌ها پاسباني‌ مي‌نمودند تا او را بكشند. 25 پس‌ شاگردان‌ او را در شب‌ در زنبيلي‌ گذارده‌، از ديوار شهر پايين‌ كردند.
26 و چون‌ سولس‌ به‌ اورشليم‌ رسيد، خواست‌ به‌ شاگردان‌ ملحق‌ شود، ليكن‌ همه‌ از او بترسيدند زيرا باور نكردند كه‌ از شاگردان‌ است‌. 27 امّا بَرنابا او را گرفته‌، به‌ نزد رسولان‌ برد و براي‌ ايشان‌ حكايت‌ كرد كه‌ چگونه‌ خداوند را در راه‌ ديده‌ و بدو تكلّم‌ كرده‌ و چطور در دمشق‌ به‌ نام‌ عيسي‌ به‌ دليري‌ موعظه‌ مي‌نمود. 28 و در اورشليم‌ با ايشان‌ آمد و رفت‌ مي‌كرد و به‌ نام‌ خداوند عيسي‌ به‌ دليري‌ موعظه‌ مي‌نمود. 29 و با هلينستيان‌ گفتگو و مباحثه‌ مي‌كرد. امّا درصدد كشتن‌ او برآمدند. 30 چون‌ برادران‌ مطّلع‌ شدند، او را به‌ قيصريّه‌ بردند و از آنجا به‌ طَرسُوس‌ روانه‌ نمودند. 31 آنگاه‌ كليسا در تمامي‌ يهوديّه‌ و جليل‌ و سامره‌ آرامي‌ يافتند و بنا مي‌شدند و در ترس‌ خداوند و به‌ تسلّي‌ روح‌القدس‌ رفتار كرده‌، همي‌ افزودند.
معجزات‌ پطرس‌
32 امّا پطرس‌ در همه‌ نواحي‌ گشته‌، نزد مقدّسين‌ ساكن‌ لُدَّه‌ نيز فرود آمد. 33 و در آنجا شخصي‌ اينياس‌ نام‌ يافت‌ كه‌ مدّت‌ هشت‌ سال‌ از مرض‌ فالج‌ بر تخت‌ خوابيده‌ بود. 34 پطرس‌ وي‌ را گفت‌: «اي‌ اينياس‌، عيسي‌ مسيح‌ تو را شفا مي‌دهد. برخيز و بستر خود را برچين‌ كه‌ او در ساعت‌ برخاست‌.» 35 و جميع‌ سَكَنه‌ لُدَّه‌ و سارون‌ او را ديده‌، به‌سوي‌ خداوند بازگشت‌ كردند.
36 و در يافا، تلميذه‌اي‌ طابيتا نام‌ بود كه‌ معني‌ آن‌ غزال‌ است‌. وي‌ از اعمال‌ صالحه‌ و صدقاتي‌ كه‌ مي‌كرد، پر بود. 37 از قضا در آن‌ ايّام‌ او بيمار شده‌، بمرد و او را غسل‌ داده‌، در بالاخانه‌اي‌ گذاردند. 38 و چونكه‌ لُدَّه‌ نزديك‌ به‌ يافا بود و شاگردان‌ شنيدند كه‌ پطرس‌ در آنجا است‌، دو نفر نزد او فرستاده‌، خواهش‌ كردند كه‌ «در آمدن‌ نزد ما درنگ‌ نكني‌.» 39 آنگاه‌ پطرس‌ برخاسته‌، با ايشان‌ آمد و چون‌ رسيد او را بدان‌ بالاخانه‌ بردند و همه‌ بيوه‌زنان‌ گريه‌كنان‌ حاضر بودند و پيراهنها و جامه‌هايي‌ كه‌ غزال‌ وقتي‌ كه‌ با ايشان‌ بود دوخته‌ بود، به‌ وي‌ نشان‌ مي‌دادند. 40 امّا پطرس‌ همه‌ را بيرون‌ كرده‌، زانو زد و دعا كرده‌، به‌سوي‌ بدن‌ توجه‌ كرد و گفت‌: «اي‌ طابيتا، برخيز!» كه‌ در ساعت‌ چشمان‌ خود را باز كرد و پطرس‌ را ديده‌، بنشست‌. 41 پس‌ دست‌ او را گرفته‌، برخيزانيدش‌ و مقدّسان‌ و بيوه‌زنان‌ را خوانده‌، او را بديشان‌ زنده‌ سپرد. 42 چون‌ اين‌ مقدّمه‌ در تمامي‌ يافا شهرت‌ يافت‌، بسياري‌ به‌ خداوند ايمان‌ آوردند. 43 و در يافا نزد دبّاغي‌ شمعون‌ نام‌ روزي‌ چند توقّف‌ نمود.
ترجمه هزاره نو

ترجمه تفسیری


پولس ، دشمن مسيح ، پيرو مسيح مي شود
و اما پولُس كه از تهديد و كشتار پيروان مسيح هيچ كوتاهي نمي كرد، نزد كاهن اعظم اورشليم رفت و از او معرفي نامه هايي خطاب به كنيسه ها وعبادتگاه هاي دمشق ، پايتخت سوريه خواست تا ايشان با او در امر دستگيري پيروان عيسي ، چه مرد و چه زن ، همكاري كنند و او بتواند ايشان را دست بسته به اورشليم بياورد.
3 پس او رهسپار شد. در راه ، در نزديكي دمشق ، ناگهان نوري خيره كننده از آسمان گرداگرد پولس تابيد، 4 بطوري كه بر زمين افتاد و صدايي شنيد كه به او مي گفت : «پولس ، پولس ، چرا اينقدر مرا رنج مي دهي ؟»
5 پولس پرسيد: «آقا، شما كيستيد؟»
آن صدا جواب داد: «من عيسي هستم ، همان كسي كه تو به او آزار مي رساني ! 6 اكنون برخيز، به شهر برو و منتظر دستور من باش .»
7 همسفران پولس مبهوت ماندند، چون صدايي مي شنيدند ولي كسي را نمي ديدند! 8و9 وقتي پولس به خود آمد و از زمين برخاست ، متوجه شد كه چيزي نمي بيند. پس دست او را گرفتند وبه دمشق بردند. در آنجا سه روز نابينا بود و در اين مدت چيزي نخورد و ننوشيد.
10 در دمشق ، شخصي مسيحي به نام حنانيا زندگي مي كرد. خداوند در رؤيا به او فرمود: «حنانيا!»
حنانيا جواب داد: «بلي ، اي خداوند!»
11 خداوند فرمود: «برخيز و به كوچه راست ، به خانه يهودا برو و سراغ پولس طرسوسي را بگير. الان او مشغول دعاست . 12 من در رؤيا به او نشان داده ام كه شخصي به نام حنانيا مي آيد و دست بر سر او مي گذارد تا دوباره بينا شود!»
13 حنانيا عرض كرد: «خداوندا، ولي من شنيده ام كه اين شخص به ايمانداران اورشليم بسيار آزار رسانده است ! 14 و مي گويند از طرف كاهنان اعظم اجازه دارد كه تمام ايمانداران دمشق را نيز بازداشت كند!»
15 اما خداوند فرمود: «برو و آنچه مي گويم ، انجام بده چون او را انتخاب كرده ام تا پيام مرا به قوم ها و پادشاهان و همچنين بني اسرائيل برساند. 16 من به او نشان خواهم داد كه چقدر بايد در راه من زحمت بكشد.»
17 پس حنانيا رفته ، پولس را يافت و دست خود را بر سر او گذاشت و گفت : «برادر پولس ، خداوند يعني همان عيسي كه در راه به تو ظاهر شد، مرا فرستاده است كه براي تو دعا كنم تا از روح القدس پر شوي و چشمانت نيز دوباره بينا شود.»
18 در همان لحظه ، چيزي مثل پولك از چشمان پولس افتاد و بينا شد. او بي درنگ برخاست و غسل تعميد يافت . 19 سپس غذا خورد و قوت گرفت و چند روز در دمشق نزد ايمانداران ماند. 20 آنگاه به كنيسه هاي يهود رفت و به همه اعلام كرد كه عيسي در حقيقت فرزند خداست !
21 كساني كه سخنان او را مي شنيدند، مات و مبهوت مي ماندند و مي گفتند: «مگر اين همان نيست كه در اورشليم پيروان عيسي را شكنجه مي داد و اينجا نيز آمده است تا آنان را بگيرد و زنداني كند و براي محاكمه نزد كاهنان اعظم ببرد؟»
22 ولي پولس با شور و اشتياق فراوان موعظه مي كرد و براي يهوديان دمشق با دليل و برهان ثابت مي نمود كه عيسي در حقيقت همان مسيح است .
23 پس طولي نكشيد كه سران قوم يهود تصميم گرفتند او را بكشند. 24 پولس از نقشه آنان باخبر شد و دانست كه شب و روز كنار دروازه هاي شهر كشيك مي دهند تا او را به قتل برسانند. 25 پس طرفداران پولس يك شب او را در سبدي گذاشتند و از شكاف حصار شهر پايين فرستادند.
26 وقتي به اورشليم رسيد بسيار كوشيد تا نزد ايمانداران برود. ولي همه از او مي ترسيدند و تصور مي كردند كه حيله اي در كار است . 27 تا اينكه برنابا او را نزد رسولان آورد و براي ايشان تعريف كرد كه چگونه پولس در راه دمشق خداوند را ديده و خداوند به او چه فرموده و اينكه چگونه در دمشق با قدرت به نام عيسي وعظ كرده است . 28 آنگاه او را در جمع خود راه دادند و پولس ازآن پس هميشه با ايمانداران بود، و به نام خداوند با جرأت موعظه مي كرد. 29 ولي عده اي از يهوديان يوناني زبان كه پولس با ايشان بحث مي كرد، توطئه چيدند تا او را بكشند. 30 وقتي ساير ايمانداران از وضع خطرناك پولس آگاه شدند، او را به قيصريه بردند و از آنجا به خانه اش در طرسوس روانه كردند.
31 به اين ترتيب ، پولس پيرو مسيح شد، و كليسا آرامش يافت و قوت گرفت و در يهوديه و جليل و سامره پيشرفت كرد. ايمانداران در ترس خدا و تسلي روح القدس زندگي مي كردند و تعدادشان زياد مي شد.

پطرس زن مرده اي را زنده مي كند
32 پطرس نيز به همه جا مي رفت و به وضع ايمانداران رسيدگي مي كرد. در يكي از اين سفرها، نزد ايمانداران شهر لُده رفت . 33 در آنجا شخصي را ديد به نام اينياس كه به مدت هشت سال فلج و بستري بود.
34 پطرس به او گفت : «اينياس ، عيسي مسيح تو را شفا داده است ! برخيز و بسترت را جمع كن !» او نيز بلافاصله شفا يافت . 35 آنگاه تمام اهالي لده و شارون با ديدن اين معجزه به خداوند ايمان آوردند.
36 در شهر يافا زن ايمانداري بود به نام طبيتا كه به يوناني او را دوركاس يعني «غزال » مي گفتند. او زن نيكوكاري بود و هميشه در حق ديگران خصوصاً فقرا خوبي مي كرد. 37 ولي در همين زمان بيمار شد و فوت كرد. دوستانش او را غسل دادند و در بالاخانه اي گذاشتند تا ببرند و او را دفن كنند. 38 در اين هنگام ، شنيدند كه پطرس در شهر لده ، نزديك يافا است . پس دو نفر را فرستادند تا از او خواهش كنند كه هر چه زودتر به يافا بيايد. 39 همين كه پطرس آمد، او را به بالاخانه اي كه جسد دوركاس در آن بود، بردند. در آنجا بيوه زنان گرد آمده ، گريه كنان لباس هايي را كه دوركاس در زمان حيات خود براي ايشان دوخته بود، به او نشان مي دادند. 40 ولي پطرس خواست كه همه از اطاق بيرون روند. آنگاه زانو زد و دعا نمود. سپس رو به جنازه كرد و گفت : «دوركاس ، برخيز!» آن زن چشمان خود را باز كرد و همين كه پطرس را ديد، برخاست و نشست ! 41 پطرس دستش را گرفت و او را برخيزانيد و ايمانداران و بيوه زنان را خواند و او را زنده به ايشان سپرد.
42 اين خبر به سرعت در شهر پيچيد و بسياري به خداوند ايمان آوردند. 43 پطرس نيز مدتي در آن شهر نزد شمعون چرم ساز اقامت گزيد.

راهنما

اعمال‌ رسولان‌ 9 : 1 - 30 . ايمان‌ آوردن‌ سولس‌
سولس‌ از سبط‌ بنيامين‌ (فيليپيان‌ 3 : 5) و فريسي‌ از اهالي‌ طرسوس‌ بود. شهر طرسوس‌ در آن‌ زمان‌ سومين‌ مركز دانشگاهي‌ دنيا حساب‌ مي‌شد و او از آنجا فارغ‌التحصيل‌ شده‌ بود. او در روم‌ متولد شده‌ بود و تبعيت‌ رومي‌ را دارا بود. سولس‌ از خانوادة‌ برجسته‌اي‌ بود كه‌ اگرچه‌ يهودي‌ محسوب‌ مي‌شد، اما داراي‌ زمينه‌هاي‌ يوناني‌ و رومي‌ بود.
او در امر تخريب‌ كليسا بسيار مصمم‌ بود و در حاليكه‌ موفق‌ به‌ پراكنده‌ سازي‌ كليساي‌ اورشليم‌ شده‌ بود، عازم‌ دمشق‌ شد تا به‌ جستجوي‌ مسيحياني‌ بپردازد كه‌ از اورشليم‌ بدانجا فرار كرده‌اند.
در راه‌ دمشق‌، خداوند در صداي‌ رعد از آسمان‌ بر او ظاهر شد. داستان‌ تبديل‌ او سه‌ بار نقل‌ شده‌ است‌. باب‌ 9 ، 22 : 5 - 16 ، 26 : 12 - 18. اين‌ خواب‌ نبود بلكه‌ يك‌ روياي‌ حقيقي‌ بود. او كور شد (8 و 9 و 18). كساني‌ كه‌ همراه‌ او بودند نيز صدايي‌ شنيدند (7). از اين‌ پس‌ او تصميم‌ گرفت‌ تا عيسي‌ مسيح‌ را كه‌ سالها، بوسيلة‌ شكنجة‌ بي‌وقفة‌ مسيحيان‌ آزار مي‌نمود، خدمت‌ نمايد.
او روزهاي‌ بيشماري‌ را در دمشق‌ سپري‌ نمود و آنجا مشغول‌ موعظه‌ دربارة‌ عيسي‌ بود (23). سپس‌ يهوديان‌ درصدد قتل‌ او برآمدند. او به‌ عربستان‌ نقل‌ مكان‌ نمود و سپس‌ دوباره‌ به‌ دمشق‌ بازگشت‌. او بطوركلي‌ سه‌ سال‌ را در عربستان‌ و دمشق‌ سپري‌ نمود. سپس‌ به‌ اورشليم‌ بازگشت‌ (غلاطيان‌ 1 : 18) و 15 روز در آنجا اقامت‌ گزيد. آنها قصد قتل‌ او كردند. پس‌ او به‌ طرسوس‌ مراجعت‌ نمود (9 : 30). چند سال‌ بعد برنابا او را به‌ انطاكيه‌ برد (11 : 25).
اعمال‌ رسولان‌ 9 : 31 - 34 . پطرس‌ در يافا
در لدّه‌، پطرس‌، اينياس‌ را شفا داده‌ بود. در يافا او طابيتا (غزال‌) را زنده‌ كرده‌ بود. اين‌ معجزات‌ باعث‌ شد كه‌ بسياري‌ ايمان‌ آورند (35 - 42).
پطرس‌ مدت‌ طولاني‌ در يافا ماند (43). بنابراين‌، بر حسب‌ تدارك‌ الهي‌، پطرس‌ درست‌ در نزديك‌ جايي‌ بود كه‌ خدا درهاي‌ آن‌ را بسوي‌ انجيل‌ باز كرده‌ بود. اين‌ همان‌ قيصريه‌ بود كه‌ در 50 كيلومتري‌ شمال‌ قرار داشت‌ و منطقة‌ غير يهوديان‌ بود.
  • مطالعه 1099 مرتبه
  • آخرین تغییرات در %ق ظ, %06 %362 %1394 %07:%بهمن