18 دستگیری و محاکمه عیسی؛ انکار پطرس

ترجمه شریف گویا

ترجمه شریف انجیل یوحنا


بازداشت عیسی
« همچنین در متی 26: 47 ــ 56 و مرقس 14: 43 ــ 50 و لوقا 22: 47 ــ 53 »
    1. پس از این سخنان ، عیسی با شاگردان خود به آن طرف درۀ قدرون رفت. در آنجا باغی بود که عیسی و شاگردانش وارد آن شدند.
    2. یهودا که تسلیم کنندۀ او بود میدانست آن محل کجاست زیرا عیسی و شاگردانش اغلب در آنجا جمع میشدند.
    3. پس یهودا یک دسته از سربازان و پاسبانانی را که سران کاهنان و فریسیان فرستاده بودند با خود به آن باغ برد. آنها مجهز به چراغها و مشعلها و اسلحه بودند.
    4. عیسی با وجودی که میدانست چه اتفاقی برایش خواهد افتاد، جلو رفت و از آنان پرسید:« به دنبال کی میگردید؟»
    5. به او گفتند:« به دنبال عیسی ناصری.» عیسی به آنان گفت:« من هستم» و یهودای خائن هم همراه آنها بود
    6. وقتی عیسی به آنها گفت:« من هستم»، آنان عقب عقب رفته به زمین افتادند.
    7. پس عیسی بار دیگر پرسید:« به دنبال کی میگردید؟» آنها جواب دادند:« عیسی ناصری.»
    8. عیسی گفت:« من که به شما گفتم خودم هستم. اگر دنبال من می گردید بگذارید اینها بروند.»
    9. او این را گفت تا به آنچه قبلا فرموده بود تحقق بخشد:« هیچ یک از کسانی که به من سپردی گم نشد.»
    10. آنگاه شمعون پطرس شمشیری را که همراه داشت کشیده ضربه ای به نوکر کاهن اعظم که ملوک نام داشت زد و گوش راست او را برید.
    11. عیسی به پطرس گفت:« شمشیرت را غلاف کن. آیا جامی را که پدر به من داده است نباید بنوشم؟»
عیسی در مقابل حنا
    1. سپس آن سربازان باتفاق فرماندۀ خود و پاسبانان یهود عیسی را دستگیر کرده محکم بستند.
    2. ابتدا او را نزد حنا پدر زن قیافا که در آن موقع کاهن اعظم بود بردند
    3. و این همان قیافائی بود که به یهودیان گفته بود که به خیر و صلاح آنان است اگر یک نفر به خاطر قوم بمیرد.
انکار پطرس
      « همچنین در متی 26: 69 ــ 70 و مرقس 14: 66 ــ 68 و لوقا 22: 55 ــ 57 »

    1. شمعون پطرس و یک شاگرد دیگر به دنبال عیسی رفتند و چون آن شاگرد با کاهن اعظم آشنائی داشت همراه عیسی به داخل خانۀ کاهن اعظم رفت.
    2. اما پطرس در بیرون منزل نزدیک در ایستاد. پس آن شاگردی که با کاهن اعظم آشنائی داشت بیرون آمد و به دربان چیزی گفت و پطرس را به داخل برد.
    3. خادمه ای که دم در خدمت میکرد به پطرس گفت:« مگر تو یکی از شاگردان این مرد نیستی؟» او گفت:« نه، نیستم.»
    4. نوکران و نگهبانان آتش افروخته بودند زیرا هوا سرد بود و دور آتش ایستاده خود را گرم می کردند. پطرس نیز پهلوی آنان ایستاده بود و خود را گرم میکرد.
بازجوئی از عیسی
      « همچنین در متی 26: 59 ــ 66 و مرقس 14: 55 ــ 64 و لوقا 22: 66 ــ 71 »

    1. کاهن اعظم از عیسی در بارۀ شاگردان و تعالیم او سؤالاتی کرد.
    2. عیسی پاسخ داد:« من به طور علنی و در مقابل همه صحبت کرده ام. همیشه در کنیسه و در معبد یعنی در جائیکه همه یهودیان جمع میشوند تعلیم داده ام و هیچ وقت در خفا چیزی نگفته ام.
    3. پس چرا از من سئوال میکنی؟ از کسانیکه سخنان مرا شنیده اند بپرس. آنها میدانند چه گفته ام.»
    4. وقتی عیسی این را گفت یکی از نگهبانان که در آنجا ایستاده بود به او سیلی زده گفت:« آیا این طور به کاهن اعظم جواب میدهی؟»
    5. عیسی به او گفت:« اگر بد گفتم با دلیل خطای مرا ثابت کن و اگر درست جواب دادم چرا مرا میزنی؟»
    6. سپس حنا او را دست بسته پیش قیافا کاهن اعظم فرستاد.
پطرس بار دیگر منکر عیسی میشود
      « همچنین در متی 26: 71 ــ 75 و مرقس 14: 69 ــ 72 و لوقا 22: 58 ــ 62 »

    1. شمعون پطرس در آنجا ایستاده بود و خود را گرم میکرد.عده ای از او پرسیدند:« مگر تو از شاگردان او نیستی؟» او منکر شد و گفت:« نه، نیستم»
    2. یکی از خدمتکاران کاهن اعظم که از خویشاوندان آن کسی بود که پطرس گوشش را بریده بود به او گفت:« مگر من خودم تو را در باغ با او ندیدم؟»
    3. پطرس باز هم منکر شد و درست در همان وقت خروس بانگ زد.
عیسی در مقابل پیلاطس
      « همچنین در متی 27: 1 ــ 2 و مرقس 15: 1 ــ 5 و لوقا 23: 1 ــ 5 »

    1. صبح زود عیسی را از نزد قیافا به قصر فرماندار بردند. یهودیان به قصر وارد نشدند مبادا نجس شوند و نتوانند غذای فصح را بخورند.
    2. پس پیلاطس بیرون آمد و از آنها پرسید:« چه شکایتی علیه این مرد دارید؟»
    3. در جواب گفتند:« اگر جنایتکار نبود او را نزد تو نمی آوردیم.»
    4. پیلاطس گفت:« او را ببرید و بر طبق قانون خود محاکمه نمائید.» یهودیان به او پاسخ دادند:« طبق قانون، ما اجازه نداریم کسی را بکشیم.»
    5. و به این ترتیب آنچه که عیسی در اشاره به نحوۀ مرگ خود گفته بود تحقق یافت.
    6. سپس پیلاطس به قصر برگشت و عیسی را احضار کرده از او پرسید :« آیا تو پادشاه یهود هستی؟»
    7. عیسی پاسخ داد:« آیا این نظر خود تو است یا دیگران در بارۀ من چنین گفته اند؟»
    8. پیلاطس گفت:« مگر من یهودی هستم ؟ قوم خودت و سران کاهنان، تو را پیش من آورده اند. چه کرده ای ؟»
    9. عیسی پاسخ داد:« پادشاهی من متعلق به این جهان نیست. اگر پادشاهی من به این جهان تعلق میداشت، پیروان من میجنگیدند تا من به یهودیان تسلیم نشوم ولی پادشاهی من پادشاهی دنیوی نیست.»
    10. پیلاطس به او گفت:« پس تو پادشاه هستی؟» عیسی پاسخ داد:« همانطور که میگوئی هستم. من برای این متولد شدم و به دنیا آمدم تا به راستی شهادت دهم و هر که راستی را دوست دارد سخنان مرا می شنود.»
    11. پیلاطس گفت:« راستی چیست؟»
عیسی به مرگ محکوم میشود
      « همچنین در متی 27: 15 ــ 31 و مرقس 15: 6 ــ 20 و لوقا 23: 13 ــ 25 »

      پس از گفتن این سخن پیلاطس باز پیش یهودیان رفت و به آنها گفت:« من در این مرد هیچ جرمی نیافتم،

  1. ولی طبق رسم شما من در روز فصح یکی از زندانیان را برایتان آزاد میکنم. آیا مایلید که پادشاه یهود را برایتان آزاد سازم؟»
آنها همه فریاد کشیدند:« نه، او را نمی خواهیم، برابا را آزاد کن.» برابا یک راهزن بود.

ترجمه قدیمی( انجیل یوحنا )


دستگيري‌ عيسي‌
(متي‌ 26:47-56، مرقس‌ 14:43-52، لوقا 22:47-53)
چون‌ عيسي‌ اين‌ را گفت‌، با شاگردان‌خود به‌ آن‌ طرف‌ وادي‌ قِدْرون‌ رفت‌ و در آنجا باغي‌ بود كه‌ با شاگردان‌ خود به‌ آن‌ در آمد. 2 و يهودا كه‌ تسليم‌ كننده‌ وي‌ بود، آن‌ موضع‌ را مي‌دانست‌، چونكه‌ عيسي‌ در آنجا با شاگردان‌ خود بارها انجمن‌ مي‌نمود. 3 پس‌ يهودا لشكريان‌ و خادمان‌ از نزد رؤساي‌ كَهَنَه‌ و فريسيان‌ برداشته‌، با چراغها و مشعلها و اسلحه‌ به‌ آنجا آمد. 4 آنگاه‌ عيسي‌ با اينكه‌ آگاه‌ بود از آنچه‌ مي‌بايست‌ بر او واقع‌ شود، بيرون‌ آمده‌، به‌ ايشان‌ گفت‌: «كه‌ را مي‌طلبيد؟» 5 به‌ او جواب‌ دادند: «عيسي‌ ناصري‌ را!» عيسي‌ بديشان‌ گفت‌: «من‌ هستم‌!» و يهودا كه‌ تسليم‌ كننده‌ او بود نيز با ايشان‌ ايستاده‌ بود. 6 پس‌ چون‌ بديشان‌ گفت‌: «من‌ هستم‌،» برگشته‌، بر زمين‌ افتادند. 7 او باز از ايشان‌ سؤال‌ كرد: «كه‌ رامي‌طلبيد؟» گفتند: «عيسي‌ ناصري‌ را!» 8 عيسي‌ جواب‌ داد: «به‌ شما گفتم‌ من‌ هستم‌! پس‌ اگر مرا مي‌خواهيد، اينها را بگذاريد بروند!» 9 تا آن‌ سخني‌ كه‌ گفته‌ بود تمام‌ گردد كه‌ «از آناني‌ كه‌ به‌ من‌ داده‌اي‌ يكي‌ را گُم‌ نكرده‌ام‌.» 10 آنگاه‌ شمعون‌ پطرس‌ شمشيري‌ را كه‌ داشت‌ كشيده‌، به‌ غلام‌ رئيس‌ كَهَنَه‌ كه‌ ملوك‌ نام‌ داشت‌ زده‌، گوش‌ راستش‌ را بريد. 11 عيسي‌ به‌ پطرس‌ گفت‌: «شمشير خود را غلاف‌ كن‌! آيا جامي‌ را كه‌ پدر به‌ من‌ داده‌ است‌ ننوشم‌؟»
محاكمه‌ در حضور حنا
12 آنگاه‌ سربازان‌ و سرتيبان‌ و خادمانِ يهود، عيسي‌ را گرفته‌، او را بستند. 13 و اوّل‌ او را نزد حنّا، پدر زن‌ قيافا كه‌ در همان‌ سال‌ رئيس‌ كَهَنَه‌ بود، آوردند. 14 و قيافا همان‌ بود كه‌ به‌ يهود اشاره‌ كرده‌ بود كه‌ «بهتر است‌ يك‌ شخص‌ در راه‌ قوم‌ بميرد.» 15 امّا شمعون‌ پِطرُس‌ و شاگردي‌ ديگر از عقب‌ عيسي‌ روانه‌ شدند، و چون‌ آن‌ شاگرد نزد رئيس‌ كَهَنَه‌ معروف‌ بود، با عيسي‌ داخل‌ خانه‌ رئيس‌ كَهَنَه‌ شد. 16 امّا پطرس‌ بيرونِ در ايستاده‌ بود. پس‌ آن‌ شاگرد ديگر كه‌ آشناي‌ رئيس‌ كَهَنَه‌ بود، بيرون‌ آمده‌، با دربان‌ گفتگو كرد و پطرس‌ را به‌ اندرون‌ برد. 17 آنگاه‌ آن‌ كنيزي‌ كه‌ دربان‌ بود، به‌ پطرس‌ گفت‌: «آيا تو نيز از شاگردان‌ اين‌ شخص‌ نيستي‌؟» گفت‌: «نيستم‌!» 18 و غلامان‌ و خدّام‌ آتش‌ افروخته‌، ايستاده‌ بودند و خود را گرم‌ مي‌كردند چونكه‌ هوا سرد بود؛ و پطرس‌ نيز با ايشان‌ خود را گرم‌ مي‌كرد.
19 پس‌ رئيس‌ كَهَنَه‌ از عيسي‌ درباره‌ شاگردان‌ وتعليم‌ او پرسيد. 20 عيسي‌ به‌ او جواب‌ داد كه‌ «من‌ به‌ جهان‌ آشكارا سخن‌ گفته‌ام‌. من‌ هر وقت‌ در كنيسه‌ و در هيكل‌، جايي‌ كه‌ همه‌ يهوديان‌ پيوسته‌ جمع‌ مي‌شدند، تعليم‌ مي‌دادم‌ و در خفا چيزي‌ نگفته‌ام‌! 21 چرا از من‌ سؤال‌ مي‌كني‌؟ از كساني‌ كه‌ شنيده‌اند بپرس‌ كه‌ چه‌ چيز بديشان‌ گفتم‌! اينك‌ ايشان‌ مي‌دانند آنچه‌ من‌ گفتم‌!» 22 و چون‌ اين‌ را گفت‌، يكي‌ از خادمان‌ كه‌ در آنجا ايستاده‌ بود، طپانچه‌ بر عيسي‌ زده‌، گفت‌: «آيا به‌ رئيس‌ كَهَنَه‌ چنين‌ جواب‌ مي‌دهي‌؟» 23 عيسي‌ بدو جواب‌ داد: «اگر بد گفتم‌، به‌ بدي‌ شهادت‌ ده‌؛ و اگر خوب‌، براي‌ چه‌ مرا مي‌زني‌؟» 24 پس‌ حنّا او را بسته‌، به‌ نزد قيافا رئيس‌ كَهَنَه‌ فرستاد.
انكار پطرس‌
(متي‌ 26:69-75، مرقس‌ 14:66-72، لوقا 22:54-65)
25 و شمعون‌ پطرس‌ ايستاده‌، خود را گرم‌ مي‌كرد. بعضي‌ بدو گفتند: «آيا تو نيز از شاگردان‌ او نيستي‌؟» او انكار كرده‌، گفت‌: «نيستم‌!» 26 پس‌ يكي‌ از غلامان‌ رئيس‌ كَهَنَه‌ كه‌ از خويشان‌ آن‌ كس‌ بود كه‌ پطرس‌ گوشش‌ را بريده‌ بود، گفت‌: «مگر من‌ تو را با او در باغ‌ نديدم‌؟» 27 پطرس‌ باز انكار كرد كه‌ در حال‌ خروس‌ بانگ‌ زد.
محاكمه‌ در حضور پيلاطس‌
(متي‌ 27:11-14، مرقس‌ 15:2-5، لوقا 23:1-5)
28 بعد عيسي‌ را از نزد قيافا به‌ ديوانخانه‌ آوردند و صبح‌ بود و ايشان‌ داخل‌ ديوانخانه‌ نشدند مبادا نجس‌ بشوند بلكه‌ تا فِصَح‌ را بخورند. 29 پس‌ پيلاطُس‌ به‌ نزد ايشان‌ بيرون‌ آمده‌، گفت‌:«چه‌ دعوي‌ بر اين‌ شخص‌ داريد؟» 30 در جواب‌ او گفتند: «اگر او بدكار نمي‌بود، به‌ تو تسليم‌ نمي‌كرديم‌.» 31 پيلاطُس‌ بديشان‌ گفت‌: «شما او را بگيريد و موافق‌ شريعت‌ خود بر او حكم‌ نماييد.» يهوديان‌ به‌ وي‌ گفتند: «بر ما جايز نيست‌ كه‌ كسي‌ را بكُشيم‌.» 32 تا قول‌ عيسي‌ تمام‌ گردد كه‌ گفته‌ بود، اشاره‌ به‌ آن‌ قسم‌ موت‌ كه‌ بايد بميرد.
33 پس‌ پيلاطُس‌ باز داخل‌ ديوانخانه‌ شد و عيسي‌ را طلبيده‌، به‌ او گفت‌: «آيا تو پادشاه‌ يهود هستي‌؟» 34 عيسي‌ به‌ او جواب‌ داد: «آيا تو اين‌ را از خود مي‌گويي‌ يا ديگران‌ درباره‌ من‌ به‌ تو گفتند؟» 35 پيلاطُس‌ جواب‌ داد: «مگر من‌ يهود هستم‌؟ اُمّت‌ تو و رؤساي‌ كَهَنَه‌ تو را به‌ من‌ تسليم‌ كردند. چه‌ كرده‌اي‌؟» 36 عيسي‌ جواب‌ داد كه‌ «پادشاهي‌ من‌ از اين‌ جهان‌ نيست‌. اگر پادشاهي‌ من‌ از اين‌ جهان‌ مي‌بود، خدّام‌ من‌ جنگ‌ مي‌كردند تا به‌ يهود تسليم‌ نشوم‌. ليكن‌ اكنون‌ پادشاهي‌ من‌ از اين‌ جهان‌ نيست‌.» 37 پيلاطس‌ به‌ او گفت‌: «مگر تو پادشاه‌ هستي‌؟» عيسي‌ جواب‌ داد: «تو مي‌گويي‌ كه‌ من‌ پادشاه‌ هستم‌. از اين‌ جهت‌ من‌ متولّد شدم‌ و بجهت‌ اين‌ در جهان‌ آمدم‌ تا به‌ راستي‌ شهادت‌ دهم‌، و هر كه‌ از راستي‌ است‌ سخن‌ مرا مي‌شنود.» 38 پيلاطُس‌ به‌ او گفت‌: «راستي‌ چيست‌؟» و چون‌ اين‌ را بگفت‌، باز به‌ نزد يهوديان‌ بيرون‌ شده‌، به‌ ايشان‌ گفت‌: «من‌ در اين‌ شخص‌ هيچ‌ عيبي‌ نيافتم‌. 39 و قانون‌ شما اين‌ است‌ كه‌ در عيد فِصَح‌ بجهت‌ شما يك‌ نفر آزاد كنم‌. پس‌ آيا مي‌خواهيد بجهت‌ شما پادشاه‌ يهود را آزاد كنم‌؟» 40 باز همه‌ فرياد برآورده‌، گفتند: «او را نـي‌ بلكه‌ برْاَبّا را.» و براَبّا دزد بود.


ترجمه هزاره نو



ترجمه تفسیری

دستگيري و محاكمه عيسي
پس از پايان دعا، عيسي با شاگردانش به يك باغ زيتون واقع در آنسوي دره «قدرون » رفت . 2 يهوداي خائن نيز آن محل را مي شناخت ، زيرا عيسي و شاگردانش بارها در آنجا گرد آمده بودند.
3 پس يهودا به همراه سربازان و محافظين مخصوص خانه خدا كه كاهنان اعظم و فريسيان در اختيارش گذاشته بودند، با اسلحه و مشعلها و چراغها وارد باغ شدند.
4 عيسي با اينكه مي دانست چه سرنوشتي در انتظار اوست ، جلو رفت و از ايشان پرسيد: «چه كسي را
مي خواهيد؟»
5 جواب دادند: «عيساي ناصري !»
عيسي فرمود: «من خودم هستم !» وقتي عيسي اين را مي گفت يهودا نيز آنجا ايستاده بود. 6 به محض اينكه گفت من خودم هستم ، همه عقب عقب رفتند و بر زمين افتادند.
7 عيسي باز از ايشان پرسيد: «چه كسي را مي خواهيد؟»
باز جواب دادند: «عيساي ناصري را.»
8 فرمود: «من كه گفتم خودم هستم . اگر مرا مي خواهيد، بگذاريد اينها بروند.» 9 او اين كار را كرد تا مطابق دعاي آن شب خود عمل كرده باشد كه فرمود: «تمام كساني را كه به من سپردي حفظ كردم بطوري كه هيچيك از دست نرفت .»
10 در همين وقت ، شمعون پطرس شمشير خود را كشيد و گوش راست «ملوك » خدمتكار كاهن اعظم را بريد. 11 عيسي به پطرس فرمود: «شمشيرت را غلاف كن . آيا جامي را كه پدرم به من داده است ، نبايد بنوشم ؟»
12 آنگاه سربازان و فرماندهان و محافظين مخصوص ، عيسي را گرفتند و دستهاي او را بستند، 13 و او را نخست نزد «حنا»، پدر زن «قيافا» كه كاهن اعظم آن سال بود، بردند. 14 قيافا همان است كه به سران قوم يهود گفت : «بهتر است اين يك نفر فداي همه شود.» 15 شمعون پطرس و يك شاگرد ديگر نيز دنبال عيسي رفتند. آن شاگرد با كاهن اعظم آشنا بود، پس توانست دنبال عيسي داخل خانه كاهن اعظم شود. 16 ولي پطرس پشت در ماند، تا اينكه آن شاگرد ديگر آمد و با كنيزي كه دربان آنجا بود، گفتگو كرد و پطرس را با خود به داخل خانه برد. 17 آن كنيز از پطرس پرسيد: «آيا تو از شاگردان عيسي هستي ؟» جواب داد: «نه ، نيستم .»
18 بيرون ، هوا سرد بود. پس خدمتكاران و مأموران ، آتشي درست كردند و دور آن جمع شدند. پطرس نيز به ميان ايشان رفت تا خود را گرم كند.
19 در داخل ، كاهن اعظم ، از عيسي درباره شاگردان و تعاليم او سؤالاتي كرد. 20 عيسي جواب داد: «همه مي دانند كه من چه تعليمي مي دهم . آشكارا در عبادتگاهها و خانه خدا موعظه كرده ام ؛ تمام سران قوم سخنان مرا شنيده اند و به كسي مخفيانه چيزي نگفته ام . 21 چرا اين سؤال را از من مي كني ؟ از كساني بپرس كه سخنانم را شنيده اند. عده اي از ايشان اينجا حاضرند و مي دانند من چه گفته ام .»
22 وقتي اين را گفت ، يكي از سربازان كه آنجا ايستاده بود، به عيسي سيلي زد و گفت : «به كاهن اعظم اينطور جواب مي دهي ؟»
23 عيسي جواب داد: «اگر سخني ناراست گفته ام ، آن را ثابت كن . ولي اگر سخنم راست است ، چرا سيلي مي زني ؟»
24 سپس «حنا» عيسي را دست بسته ، نزد «قيافا» فرستاد كه او نيز كاهن اعظم بود.
25 در حالي كه شمعون پطرس در كنار آتش ايستاده بود و خود را گرم مي كرد، يك نفر ديگر از او پرسيد: «تو از شاگردان او نيستي ؟»
جواب داد: «البته كه نيستم .»
26 يكي از خدمتكاران كاهن اعظم كه از خويشان كسي بود كه پطرس گوشش را بريده بود، گفت : «مگر من خودم تو را در باغ با عيسي نديدم ؟»
27 باز پطرس حاشا كرد. همان لحظه خروس بانگ زد.
28 نزديك صبح ، بازجويي از عيسي تمام شد. پس قيافا او را به كاخ فرماندار رومي فرستاد. يهوديان براي اينكه نجس نشـوند، داخل كاخ نشدند، چون اگر داخل مي شدند ديگر نمي توانستند در مراسم «عيد پِسَح » و مراسم قرباني شركت كنند. 29 پس فرماندار رومي كه نامش «پيلاطوس » بود، بيرون آمد و پرسيد: «اتهام اين شخص چيست ؟ از دست او چه شكايت داريد؟»
30 جواب دادند: «اگر مجرم نبود، دستگيرش نمي كرديم .» 31 پيلاطوس گفت : «پس او را ببريد و مطابق قوانين مذهبي خودتان محاكمه كنيد.»
گفتند: «ما مي خواهيم او بر صليب اعدام شود و لازم است كه دستور اين كار را شما بدهيد.»
32 اين مطابق پيشگويي خود عيسي بود كه فرموده بود به چه ترتيبي بايد بميرد.
33 پيلاطوس به داخل كاخ برگشت و دستور داد عيسي را نزد او بياورند. آنگاه از او پرسيد: «آيا تو پادشاه يهود هستي ؟»
34 عيسي پرسيد: «منظورت از "پادشاه " آن است كه شما رومي ها مي گوييد يا پادشاهي كه يهوديان منتظر ظهورش هستند؟»
35 پيلاطوس گفت : «مگر من يهودي هستم كه اين چيزها را از من مي پرسي ؟ قوم خودت و كاهنانشان تو را اينجا آورده اند. چه كرده اي ؟»
36 عيسي فرمود: «من يك پادشاه دنيوي نيستم . اگر بودم ، پيروانم مي جنگيدند تا در چنگ سران قوم يهود گرفتار نشوم . پادشاهي من متعلق به اين دنيا نيست .»
37 پيلاطوس پرسيد: «بهر حال منظورت اين است كه تو پادشاهي ؟»
عيسي فرمود: «بلي ، من براي همين منظور متولد شده ام ، و آمده ام تا حقيقت را به دنيا بياورم ؛ و تمام كساني كه حقيقت را دوست دارند از من پيروي مي كنند.»
38 پيلاطوس گفت : «حقيقت چيست ؟»
سپس بيرون رفت و به مردم گفت : «او هيچ جرمي مرتكب نشده است ؛ 39 ولي رسم اينست كه در هر «عيد پِسَح » يك زنداني را براي شما آزاد كنم . اگر بخواهيد، حاضرم "پادشاه يهود" را آزاد كنم .»

40 ولي مردم فرياد زدند: «نه ، او را نمي خواهيم . باراباس را مي خواهيم !» (باراباس راهزن بود.)

راهنما



يوحنا 18 : 1 - 12 . دستگيري‌ عيسي‌
اين‌ جريان‌ در متي‌ 26 : 47 - 56 ، مرقس‌ 14 : 43 - 50 ، لوقا 22 : 47 - 53 نيز آمده‌ است‌. حدود نيمه‌ شب‌ بود. گروهي‌ از سربازان‌ رومي‌ كه‌ حدود 500 - 600 نفر بودند، به‌ سركردگي‌ رئيس‌ خود و به‌ همراهي‌ مأموران‌ ويژة‌ كاهن‌ اعظم‌ كه‌ مطمئناً فكر مي‌كردند مأموريت‌ خطرناكي‌ انجام‌ مي‌دهند، توسط‌ يهوداي‌ اسخريوطي‌ به‌ محلي‌ كه‌ عيسي‌، خلوت‌ گزيده‌ بود هدايت‌ شدند. آنها به‌ محض‌ ورود، از دروازة‌ شرقي‌ از جادة‌ قدران‌ پايين‌ رفتند. فانوسها، مشعلها، و اسلحة‌ آنها باعث‌ مي‌شد تا آن‌ گروه‌ از باغي‌ كه‌ عيسي‌ در آن‌ بود، قابل‌ مشاهده‌ باشند. آنها در حاليكه‌ نزديك‌ و نزديكتر مي‌شدند، عيسي‌ با قدرت‌ ناديدني‌ خود، باعث‌ شد تا آنها به‌ زمين‌ بخورند تا به‌ اين‌ وسيله‌ به‌ آنها بفهماند كه‌ اگر دستگيري‌ او در ارادة‌ خدا نمي‌بود، آنها قادر به‌ دستگيري‌ او نمي‌شدند. براي‌ آنكه‌ شناسايي‌ صحيح‌ و دقيق‌ باشد، يهوداي‌ اسخريوطي‌ او را بوسيد و بدينوسيله‌ تأكيد كرد كه‌ او همان‌ عيسي‌ است‌.
يوحنا 18 : 12 - 19 : 6، زحمات‌ عيسي‌ (به‌ توضيحات‌ مربوط‌ به‌ مرقس‌ 14 : 53 مراجعه‌ شود).
يوحنا 18 : 15 - 27 . پطرس‌ عيسي‌ را انكار مي‌كند

اين‌ واقعه‌، به‌ هنگام‌ محكوم‌ شدن‌ عيسي‌ در حضور كاهن‌ اعظم‌ رخ‌ داد. پطرس‌ مايل‌ بود به‌ تنهايي‌ با گروه‌ سربازان‌ مقابله‌ كند. او بهيچوجه‌ آدم‌ ترسويي‌ نبود و براستي‌ مستحق‌ بود كه‌ از مسئوليت‌ و از اعتبار ويژه‌اي‌ برخوردار باشد. ما هرگز نمي‌توانيم‌ احساساتي‌ را كه‌ پطرس‌ در آن‌ شب‌ داشت‌ درك‌ كنيم‌. درست‌ در همان‌ لحظه‌ كه‌ پطرس‌ با غضب‌ عيسي‌ را انكار مي‌كرد، عيسي‌ برگشته‌ به‌ او نگريست‌. اين‌ نگاه‌ قلب‌ پطرس‌ را خرد كرد.

 

  • مطالعه 1145 مرتبه
  • آخرین تغییرات در %ب ظ, %02 %709 %1394 %16:%بهمن