هدیۀ کریسمس

هدیۀ کریسمس

هدیه کریسمس

خورشید صبحهگاهی هنوز از زیر نقاب تاریک شب کریستمس بیرون نیامده است. سرما هنوز پشت شیشۀ پنجره در کمین است و گرمای شومینه با صدای سوختن چوبهای داخل آن دلچسب است. 

 

مثل همیشه پدر کمی قبل از سپیده بیدار است. بعد از آماده کردن قهوۀ صبحگاهی، هدایایی را که با دقت انتخاب کرده و خریده، زیر درخت کریستمس می چیند. پدر از غافلگیری فرزندان زیادش در هنگام دیدن هدایای زیر درخت کریستمس که برای آنها تهیه کرده و دیدن شادی آنها، بسیار هیجانزده است. دیگر برای پدر تحمّل برای بیدار شدن اولین بچه که با سروصدای زیادش باعث بیدار شدن سایر بچه ها می شود و دیدن باز کردن کادوها و لذت بردن آنها از کادوها، بسیار سخت است.

بالاخره اولین بچه از خواب بیدار شده و وارد اتاق می شود. با لبخندی که به پدر می زند و به پائین و به هدایایی که او برای او و سایر برادران و خواهرانش فراهم کرده است، نگاه می کند. اولین هدیه ارزشمند را گرفته و روبان طلایی و سپس کاغذ کادوی قرمز رنگش را باز می کند. می توانی اشک را در چشمان پدر ببینی وقتی که فرزندش هدیه را باخوشحالی در بازوان خود قرار می دهد. این تنها هدیه ای نبود که زیر درخت کریستمس پنهان شده بود و با جستجوی بیشتر هدیۀ بیشتر و بیشتر و بیشتری پیدا می کند. اگرچه هدایا همه توسط یک نفر ( پدر) تهیه شده اند، ولی همگی متفاوت هستند، و همگی با یک عشق یکسان و با یک هدف منحصر به فرد تهیه شده اند.

 

همانطوریکه صدای بریدن کاغذ کادو شنیده می شود، بچۀ دیگری از خواب بیدار می شود. بعد بچۀ دیگر، باز هم بچۀ دیگر و همگی بطرف هدایای تهیه شده توسط پدر زیر درخت کریستمس، می دوند. امّا یکی از بچه ها بدون توجه به هدایا از آنها می گذرد و به همۀ آنها بی اعتنایی می کند. پدر درخواست می کند: " به همۀ اینها نگاه کن که برایت تهیه کرده ام." او به تقاضای پدر و تمام آن هدایای عالی و پرمصرف، بی اعتنایی می کند. پدر اندوهگین می شود، اگرچه هنوز آن بچه را دوست دارد و محبّت می کند، ولی از بی اعتنایی فرزندش به همۀ هدیه هایی که با عشق تهیه شده اند، غصۀ زیادی می خورد.

 

دختر بچۀ دیگری بطرف پاهای پدر می دود؛ او با هیجان و غیرت، با عشق و علاقه بطرف پدر می دود؛ در حضور او خم می شود و هدیۀ کریستمسش را از زمین برمی دارد. کاغذ کادو را باز کرده و با چشمان کاملاً دوخته شده به پدر، با گریه ای عاشقانه او را بغل می کند. بعد به سرعت ایستاده و با هدیۀ در دستش بطرف اتاقش می دود. پدر فریاد می زند: " عزیزم، صبر کن. تو هدایای بیشتری داری که زیر درخت کریستمس پنهان شده اند، بسادگی بدنبالشان بگرد، آنها را خواهی یافت." امّا او با هدیۀ در دستش به اتاقش دویده و هرگز برای پیدا کردن هدایای دیگریکه پدرش تدارک دیده، نمی آید. پدر با اشک حسرت برگشته به درخت کریستمس نگاه می کند و به پسر بچۀ کوچکش که برای باز کردن روبان هدیه در تقلاء است، خیره می شود. کمی طول می کشد، ولی بالاخره گره باز شده و کاغذ کادوی هدیه باز می شود.

 

چه هدیۀ زیبایی، هدیه ای که لبخند را به صورت کوچک آن بچه و اشک شادی را به چشمان پدر می آورد. پسر بچه با موهای مجعد خود، هدیه را در دستان خود نگه داشته و ذوق می کند. پدر نزدیکش می شود و به او هدیۀ دیگری تقدیم می کند. امّا پسر بچه هدیۀ دوّم را پرت کرده و هدیۀ اوّل را محکم در دستش می چسبد. پدر هدیه را دوباره بطرف او می آورد و می گوید: " بیا پسر، این برای تو و برای قسمت کردن بین سایرین است. " بهرحال بچه هدیۀ دوم را نمی پذیرد و برای او هدیۀ اول کافی است و این تقسیم هدیه بین دیگران قرار نیست که اتفاق بیفتد. شومینه همچنان درحال سوختن است و صدای سوختن چوبها به گوش می رسد و گرما فضای اتاق را پر کرده است. درخت کریستمس با هدایای انباشته شده در زیرش هنوز آنجاست، منتظر بچه ها تا آنها را بردارند.

 

پدر با چشمان پر از اشک به پسرارشدش نگاه می کند، کسی که قرار بود تمام هدایایی که پدرش برای او برای صبح کریستمس انتخاب کرده بود را باز کند. فرزند دیگری تنها با یک هدیه در دستش از آنجا می رود و می گوید: " ممنون پدر." امّا پدر با تعجب از خودش می پرسد، چرا بقیۀ هدایا را برنداشت؟ یکی از آنها درحالیکه با عجله آنجا را ترک می کند، زیر لب غر می زند: " من این هدایا را قبول ندارم! " یکی از بچه ها درحالیکه به همۀ هدایا، بی اعتنایی می کند، می پرسد: " کدام هدایا...؟ " یکی دیگر از بچه ها، درحالیکه هدیه اش را قاپ می زند و اتاق را ترک می کند، می گوید: " من که هدیه ام را با کسی قسمت نمی کنم! " اتاق خالی می شود، تنها پدر و پسر بزرگش باقی می مانند، با تمام هدایایی که هنوز باقی مانده اند.

 

هر بچه، هدیه ای را بازنشده و دستنخورده جا می گذارد، بعضی از آنها جلوی چشم بودند و بعضی هم مثل یک گنج مخفی طوری مخفی شدند تا با کمی جستجو پیدا شوند. پدر با پسر ارشدش صحبت می کند: " عیسی پسرم، اکثر فرزندانم متوجۀ هدایایی که برای آنها تهیه کردم نشدند. هدایا منتظرشان است تا آنها را طلبیده تا بیابند. کلام من به همۀ آنها وعدۀ تمام هدایای که برای زندگی در این دنیا به آن احتیاج دارند را داده است. من از طریق پولس به آنها اصرار کردم تا تمامی هدایای روحانی که من برای آنها فراهم کرده ام را بطلبند. آنها هدایایی هستند که بایستی طلبیده شوند، همانطوریکه یک بچۀ کوچک با جستجو می تواند هدیۀ خود را پیدا کند، آنها نیز با پشتکار و طلبیدن می توانند آنها را پیدا کنند. من برای فرزندانم هدایایی تهیه کرده ام تا آنها آن هدایا را بین مردم این دنیا تقسیم کنند. "

 

امروز بایستی ما از خودمان این سؤال را بکنیم که آیا ما پدر را چشم انتظار با هدایای بازنشده و نطلبیدۀ بی انتهایمان رها کرده ایم؟ خیلی از ما خیلی سریع هدیۀ نجات را دریافت کرده و بدنبال هدیۀ تعمید روح نیز هستیم. امّا آیا ما بدنبال صحبت کردن به زبانها هم هستیم؟ آیا ما کلام علم و یا کلام حکمت را طلبیده ایم؟ کیست که امروز با گریه طالب هدیۀ تمییز ارواح باشد؟ یکی از فرزندان پدر بنام فرانکلین در کلیسای پنطیکاستی بزرگ شد و این کلیسایی پنطیکاستی در تعلیم کتاب مقدسی مشکلاتی داشتند که سرانجام از هم جدا شدند. خیلی ها در این کلیسا به زبانها صحبت می کردند، ولی کسی دربینشان در طلب ترجمۀ زبانها نبود. آیا ما به دنبال گرفتن هدیۀ ترجمۀ زبانها هستیم تا هدایایی که در این زبان است، بیرون آورده و استفاده کنیم؟ آیا پیغام ترجمۀ زبانها نمی تواند در برقراری صلح و آشتی دخیل باشد ولی یک زبان غیرقابل درک می تواند؟

 

فرزند دختر همان پدر بنام لی لی در زندگیش با کسی برخورد کرد که فکر می کرد می تواند عشق زندگیش شود. زندگی مشترک آنها کوتا بود و با طلاقی تلخ تمام شد و او بقیۀ عمرش بعنوان یک مادر مجرد در زندگی سردرگمش دست و پا زد. آیا او قبل و در هنگام ازدواجش در طلب مشاوره بود؟ آیا ما به دنبال هدیۀ حکمت هستیم؟ آیا روبان و کادوی این هدیه را باز می کنیم تا راهنمای الهی کسانیکه در این دنیا که در طالب جهت درست هستند، شویم؟ پسر دیگرش دنی، کوچکترین فرزندش است؛ کسیکه یک هدیه را گرفت و مابقی را رها کرد. وقتی همسرش شارلوت گرفتار سرطان شد، در درماندگی خود نزد خدا فریاد برآورد.

 

امروزه کجاست عطیۀ شفا و کجاست عطیۀ معجزه در کلیساهای ما؟ چقدر هدیۀ شفا و هدیۀ معجزه دستنخورده و باز نشده زیر درخت کریستمس هنوز باقی مانده اند؟ بله، با زخمهایش ما شفا یافتیم، امّا ما می گذاریم که این هدیه در زندگی ما کار کند؟ خیر، اگر آنرا نطلبیم. آیا پدر بخاطر فرزندانش که هدایای او را نطلبیده اند، درحال افسوس است؟ احساس شما چه خواهد بود اگر فرزندانتان از هدیه های شما با بی اعتنایی و بی توجه بگذرند، یا آنها را انکار کرده و یا حتی حقیر بشمارند؟ فقط چقدر پدر ما در آسمان در کم طلبیدن هدایا توسط ما در اندوه و آه است؟

 

 

 

نویسنده: ناشناس

 

مترجم: آرش

  • مطالعه 515 مرتبه
مطالب بیشتر از همین گروه « عیدی عقاب مرغ گونه »

مطالب مرتبط

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • 68
  • 69
  • 70
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79
  • 80
  • 81
  • 82
  • 83
  • 84
  • 85
  • 86
  • 87
  • 88
  • 89
  • 90
  • 91
  • 92
  • 93
  • 94
  • 95
  • 96
  • 97
  • 98
  • 99
  • 100
  • 101
  • 102
  • 103
  • 104
  • 105
  • 106
  • 107
  • 108
  • 109
  • 110
  • 111
  • 112
  • 113
  • 114
  • 115
  • 116
  • 117
  • 118
  • 119
  • 120
  • 121
  • 122
  • 123
  • 124
  • 125
  • 126
  • 127
  • 128
  • 129
  • 130
  • 131