قلب

قلب

قلب عیسی مسیح پزشک بر بالین پسرک نشست و گفت: " فردا صبح قلبت را خواهم گشود ..." پسرک کلامش را قطع کرد و گفت: " مسیح را در آنجا خواهی یافت ..." پزشک رنجیده خاطر نگاهی کرد و ادامه داد: " قلبت را باز خواهم کرد تا ببینم چقدر آسیب دیده است ..." پسرک گفت: " ولی وقتی قلبم را باز کنی مسیح را آنجا خواهی یافت." پزشک به والدین پسرک که آرام و خاموش نشسته بودند نگریست و ادامه داد: " وقتی میزان آسیب وارده را ببینم، قلبش را خواهم بست و سینه اش را دیگر بار خواهم دوخت، بعد خواهم اندیشید که چه باید کرد."

" اما مسیح را در قلبم خواهی یافت، کتابمقدس می گوید و همۀ سرودهایی که در کلسیا میخوانیم میگویند که مسیح در آنجا زندگی می کند. او را در قلبم خواهی دید."

پزشک به ستوه آمده بود، " من به تو خواهم گفت که در قلبت چه خواهم یافت. عضله های آسیب دیده را، خون اندکی که به آن می رسد و رگهای ضعیف را خواهم یافت و بعد در می یابم که چگونه تو را بهبود بخشم."

" تو مسیح را آنجا خواهی یافت. او آنجا زندگی می کند."

پزشک از اتاق بیرون رفت.

بعد از عمل، پزشک در دفترش نشسته بود و یادداشتهایش را روی نوار ضبط می کرد، " سیاهرگی آسیب یافته، سرخرگی لطمه دیده، عضله ها در گسترۀ زیادی از بین رفته، نه امیدی به پیوند و نه راهی برای ادامه درمان، تنهاعلاج مسکن است و ملازم بستر شدن. و اما تشخیص، ..." پزشک لحظه ای تأمل کرد و بعد ادامه داد، " در طول یکسال، مردن و از دنیا رفتن."

نوار را متوقف کرد، ولی هنوز می خواست حرف بزند. به صدای بلند گفت، " چرا؟ خدایا چرا این کار را کردی؟ او را به اینجا آوردی، قرین درد و رنج ساختی و به این مرگ زود رس محکوم نمودی، چرا؟

ندای در وجودش طنین انداخت، " این پسرک، این برۀ من، قرار نبود مدتی طولانی در رمۀ تو باشد، او بخشی از رمۀ من است و همیشه خواهدبود. اینجا در رمۀ من، او درد را احساس نخواهد کرد، آنقدر آسوده خواهد بود، که حتی تصورش برای تو مقدور نیست. پدر و مادرش نیز روزی به او خواهند پیوست و آرامش را در خواهند یافت و رمۀ من همچنان بزرگ و بزرگتر خواهدشد."

اشک گرم از دیدگان پزشک روان بود، اما گرمای خشمش از آن نیز فزونتر بود، "تو پسرک را آفریدی و قلبش را خلق کردی، اما او چند ماه دیگر خواهد مرد. چرا؟"

ندای خدایش دیگر بار در گوشش ترنم کرده، " این پسرک، این برۀ من، به رمۀ من باز خواهدگشت، چه که وظیفه اش را انجام داده، من بره ام را در رمه تو قرار ندادم تا او را از دست بدهم، بلکه تا برۀ گمشدۀ دیگری را باز یابم." پزشک گریست.

پزشک بر بالین پسرک نشست. والدین او آن سوی بسترش نشسته بودند. پسرک بیدار شد و زیر لب زمزمه کرد، قلبم را گشودی؟ پزشک گفت، " آری بازش کردم." پسرک پرسید، " چه یافتی؟" پزشک گفت، " مسیح را دیدم که در آنجا می زیست."

  • مطالعه 618 مرتبه

مطالب مرتبط

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • 68
  • 69
  • 70
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79
  • 80
  • 81
  • 82
  • 83
  • 84
  • 85
  • 86
  • 87
  • 88
  • 89
  • 90
  • 91
  • 92
  • 93
  • 94
  • 95
  • 96
  • 97
  • 98
  • 99
  • 100
  • 101
  • 102
  • 103
  • 104
  • 105
  • 106
  • 107
  • 108
  • 109
  • 110
  • 111
  • 112
  • 113
  • 114
  • 115
  • 116
  • 117
  • 118
  • 119
  • 120
  • 121
  • 122
  • 123
  • 124
  • 125
  • 126
  • 127
  • 128
  • 129
  • 130
  • 131