او برای نجات گمشده آمد

او برای نجات گمشده آمد

او برای نجات گمشده آمد

ناگاه دو مرد سفیدپوش در کنارشان ایستادند

و گفتند:ای مردان جلیلی چرا ایستاده به آسمان چشم دوخته اید؟ همین عیسی که از میان شما به آسمان برده شد باز خواهد آمد به همین گونه که دیدید به آسمان رفت.

 

"اعمال رسولان" فصل یکم آیه های نهم تا یازدهم 

HE CAME TO SAVE LOST

 

چشمها به نیل آسمان

واگشوده مانده بود

و مژه ها خسته از واماندن 

در حسد دیدن می سوختند

که چه جای عدالت است 

که ماهیچ نیاسائیم

در بر جفت خویش 

تا چشم بیند

اینک آن گوهر نادیده را

که پیچیده در شورها و چنگ های سپید

به نور وعشق عروج میکرد 

و عشاق همه

دستها تا به ابرهای عدن

افراشته داشتند

به حاجت بوسه ای از یار

و لب جز کلمه تر نمی گشت

به رازواژه ای 

همه دل و جامها

سرریز بود از خاطرات شراب

که چه خوشگوار بود

بر عروس قانا میهمان گشتن

و در خمره های آب 

آئینه ای مست

از می جان خویش یافتن

آنجا که ما از لبه پیاله اش با وی مکیدیم

هر چه سرمستی بود و عشق خرابا تی 

متی بود لوقا بود شمعون هم

عیسی عشق ما بود

او آبشاری بود در یادمانها

که مانند یک آوازه خوان مست

در نی لبک جانش میدمید

تا فرو نشاند

عطش دامنه ها و دهکده ها را

او پادشاهی بود در فسانه ها

که پوشیده در ردای ارغوانی

فروتن می شد و پای از کودکی دلها میشست

متی بود لوقا بود شمعون هم

و اینک چهل عشق 

از رستخیز عمانو میگذشت

و چه خوش بود محبوب دل ما

که با ایکس انگشتان

از رنگین کمان عهد با ما میگفت

وآنگاه که شهد لبان به سخن گشود

بهار به هماغوشی شکوفه تنان بستر آراست

که بنگرید جای میخ ها و زخم ها را

و ایمان بیاورید به عشق

که اینک بر درگه آن ایستاده اید

زودا که در شهر خدا

شعله ای خواهید یافت

و در آن خواهید سوخت 

هم از تار هم از پود

و بسان مجوسی شرق

آواره خواهید شد

در سودای ستاره صبح

که به کهکشان بیت لحم میرسید

و کندر و مر جانتان 

در آن به خون خواهد آمیخت

و روح قدسی را میهمان خواهید یافت

متی بود لوقا بود شمعون هم

اینک بیت عنیا در طرب بود

که ا ز آن جلیل عشق به آسمان میرفت

با دستانی گشاده 

که انگار میخواست

تمام جان ما را نیز با خود همراه سازد

ستارگان ماه و مهر 

چنان به کرنش عشق خمیده بودند

که گوئی از فراز به پائین غلطانند 

متی بود لوقا بود شمعون هم

  • مطالعه 800 مرتبه